تبليغاتX
قرن بیست ودو century 22
قلعه فلك الا فلاك در خرم آباد
+ نوشته شده توسط اصغرشکرنوری در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 16:12 |
+ نوشته شده توسط اصغرشکرنوری در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 16:11 |
دشتهاي لرستان Lorestan Nature
+ نوشته شده توسط اصغرشکرنوری در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 9:47 |
Gahar lake درياچه زيباي گهر در لرستان
+ نوشته شده توسط اصغرشکرنوری در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 9:46 |
kakareza river رودخانه كاكا رضا در شمال خرم آباد
+ نوشته شده توسط اصغرشکرنوری در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 9:45 |
درياچه زيباي كيو در شهر خرم آبادkio lake
+ نوشته شده توسط اصغرشکرنوری در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 9:40 |
Bisheh Waterfall آبشار بيشه در لرستان
+ نوشته شده توسط اصغرشکرنوری در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 9:39 |
لاله هاي واژگون در لرستان
+ نوشته شده توسط اصغرشکرنوری در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 9:38 |
آبشار بيشه در لرستانBisheh Waterfall
+ نوشته شده توسط اصغرشکرنوری در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 9:37 |
درياچه زيباي ماهي در شهر خرم آباد
+ نوشته شده توسط اصغرشکرنوری در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 9:35 |
آلبوم پرواز
بهانه
ای تو بهانه، واسه موندن، ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن، تو طلوع صبح و خورشید و دمیدن
ای همه خوبی، همه پاکی، تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق، تو شدی تمامی زندگی من
اسم تو هر چی که میگم، همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هر جا که میرم، جاریه تو چشمهای منتظر من
تو رو اون لحظه که دیدم، به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم، که اونو هیچ جا ندیدم
تو از نگاهت شناختم، قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم، با تو یک خاطره ساختم
دنیای منی
می خواهم ازت دور شم اما نمیشه
مثل تو مغرور شم اما نمیشه
هزار هزارون بار دل و شکستی
می خواهم که رنجور شم اما نمیشه
دوستت دارم، تویی بال وپرم
دنیای منی، ای تاج سرم، دردت به سرم
تا دنیا دنیاست تو مال منی، تو سرنوشت هام دنبال منی
به باغ و بستان من گل نمی خواهم، تو بهار هر سال منی
اگه هر لحظه با من قهر کنی، زندگی رو به کام من تلخ کنی
اگه با بهانه های جور واجور، منو رسوا توی این شهر کنی
دل پر از غصه و غم نمیشه، عشق من ذره ای کم نمیشه
من فدای قهر و آشتی هاتم، به خدا دوستت دارم همیشه
عطش
این چه عشقی است، چه عشقی است، که در دل دارم
من از این دل، از این دل، چه حاصل دارم
می گریزی ز منو در طلبت، باز هم، باز هم، کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کرده من، عشق سوزان تو را می جوید
می تپد قلبمو با هرتپشی،قصه عشق تو را می گوید
بخت اگر از تو جدایم کرده، می گشایم گره از بخت چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا، بکشد تا به سرا پرده خاک
رویا
من از این دنیا چی می خواهم، دو تا صندلی چوبی
که منو تو رو بشونه، واسه گفتن خوبی
من از این دنیا چی می خواهم، یه وجب زمین خاکی
همون قدر که یک اتاقک، بشه خونه خیالی
من از این دنیا چی می خواهم، یه جعبه مداد رنگی
بکشم رو تن دنیا، رنگ خوبی و قنشگی
آدمک های دست و دلباز، از تو قلک طاقچه
بردارند بذر محبت، واسه بارداری باغچه
من از این دنیا چی می خواهم، دو تا بال برای پرواز
برم تا روز تولد، برسم به فصل آغز
برم پیش بچه هایی، که یه لقمه نون ندارند
که یه شب با یک دل سیر، چشماشون رو هم بزارند
بگم که غصه ها سر اومد، گریه بس که بهتر اومد، گریه بس که بهتر اومد
چراغ خونه
نور و چراغ خونه این دل دیوونه تویی
ماه تویی، مهر تویی، عزیز در دونه تویی
اومدی شبهای عمرم و چراغونی کنی
خوش قدم تو هر قدم، غمها مو قربونی کنی
ستاره خونه ام شدی، تو وصله جونم شدی
واسه شبهای زندگی ستاره درمونم شدی
چشم و دل حریصم از دیدم تو سیر نمیشه
راز و رمز عشق تو، هیچ جوری تعبیر نمیشه
دعای خیر مو می خواهم، سرمه چشمونت کنم
از هر چی چشم بد که هست، یه جوری پنهونت کنم
اومدی
اومدی که عشق و با تو بشناسم، دنیای شور و نشاط و بشناسم
اومدی که زیر سایه تو من، چشمه آب و حیات و بشناسم
تو خوبی، تو ماهی ، فدات بشم الهی الهی الهی
واسه من تو دنیا، تو تنها تکیه گاهی، امیدی پناهی
چو نسیم نوبهاران، به نوازش گلستان اومدی
مثل یک بارون رحمت، به نجات سبزه زاران اومدی
تو همون فرشته ای که روز و شب لحظه شماری کردم
واسه دلداری دادن، به من زار و پریشون اومدی
شب بی ستاره بودم، تو همان خورشیدی که به من تابیدی
در هوای چاره بودم، گنج خوشبختی رو تو به من بخشیدی
خوب من
زندگی با تو چقدر قشنگه، خوب من
آسمون عشق چه آبی رنگه
سر بزار آروم به روی شونم شیرینم
وقتی که خسته از این زمونم
ای غم عشق تو چاره من
بودنت عمر دوباره من
توی این شبهای بی ستاره
چشمهای قشنگ تو ستاره من
خوبه من، ای طبیب مهربون دل بیمار من
مال من، چشم تو چراغ روشن به شب تار من
راه من، وقتی که پر از بهونه ام، تویی غمخوار من
الهه ناز
باز، ای الهه ناز، با دل من بساز
کین غم جانگداز، برود ز ببرم
گر
دل من نیاسود، از گناه تو بود
بیا تا ز سر، گنهت گذرم
باز
می کنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز، ز خاطر ببرم
گر
نکند تیر خشمت دلم را هدف
به خدا همچون مرغ پر شور و شرر، به سویت بپرم
آنکه او ز غمت دل بندد چون من کیست
ناز تو بیش از این بهر چیست
تو الهه نازی در بزمم بنشین
من تو را وفا دارم، بیا که جز این، نباشد هنرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر از من نگیری خبر، نیابی اثرم
آلبوم یکی را دوست می دارم
یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم، شاید بخواند از نگاه من، که او را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند(وای)
به برگ گل نوشتم من، که او را دوست می دارم
ولی افسوس، او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
صبا را دیدم و گفتم صبا، دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم، تو را من دوست می دارم
ولی ناگه ز ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید
من به خاکسترنشینی، عادت دیرینه دارم
سینه مالامال درد، اما دلی بی کینه دارم
پاکبازم من ولی، در آرزوی عشق بازی
مثل هر جنبنده ای، من هم دلی در سینه دارم
من عاشق عاشق شدنم من عاشق عاشق شدنم
در کدامین مکتب و مذهب، جرم است پاکبازی
در جهان، صدها هزاران پاکباز، هر سینه دارد
کار هر کس نیست مکتب داری این پاکبازان
هدیه از سلطان عشق، بر هر دو پایم پینه دارم
من از بیراهه های هله بر می گردم و آواز شب دارم
هزار و یک شب دیگر، نگفته زیر لب دارم
مثال کوره می سوزد تنم ازعشق، امید طرب دارم
حدیث تازه ای از عشق مردان حرب دارم
من عاشق عاشق شدنم
من عاشق عاشق شدنم
راز
چشمهای تو نوز کوچه باغ روزه
چشمهای من ظلمت شب نیازه
با هم دیگه راز و نیازی داشتیم
حکایت دور و درازی داشتیم
اما پس از اون آشنایی
آن همدلی آن هم زبانی
از گرد راه اومد جدایی
رفتی و چشم برام گذاشتی
تو این قفس تنهام گذاشتی
حالا نمی دونم کجایی
کاشکی یکی بود، ما رو با هم آشتی می داد
کاشکی چشمهامون باز تو چشم هم می افتاد
امروز اگه تاریک و خاموش و سیاهه
فردا که شد دنیا پر از خورشید و ماهه
جدایی
محض رضای خدا، به من بگو بی وفا
بعد یه عمر آشنایی، چرا گشتی جدا
گفتی تا روز پیری تا وقتی که بمیری
تا دنیا دنیا باشف، پیشم می مونی و نمی ری
بگو با که هستی، حالا کی رو می پرستی
دستهای گرمت و گذاشتی تو چه دستی
تو تاریکی شبهای منه زار
بگو شمع شب افروز که هستی
یاد تو
بی تو ای روشنگر شبهای من
بوسه می زد، نامه بر لبهای من
در بلور اشک من یاد تو بود
در سکوت سینه فریاد تو بود
محفل سرخ شفق، رنگ تو داشت
پرده های ساز آهنگ تو داشت
تو شادی گذشتمی، بخت سعید رفتمی
تو هیاهوی غریب، بهونه قشنگمی
گفتی نگو دوستت دارم، حرفتو باور ندارم
اشتباه می کنی بازم
دوستت دارم قد خدا، قد تموم قصه ها
تو رو قسم به عشقمون، یه شب دیگه پیشم بمون
چرا تو باور نداری، حرف دل عاشقمو
چرا تو تنها میزاری، دستهای سرد خستمو
بیا که با صدای تو، مهر سکوت و میشکنم
هزار هزارشعر و غزل، نخونده فریاد می زنم
کوچه
امشب ای سرو من در کنار کیستی
دوش بودی یار من، امروز یار کیستی
برده ای صبر و قرار از من، رفتی از نظر
ای قرار جان و دل صبر و قرار کیستی
امشب سر هر کوچه، دنبال تو می گردم
هر رهگذری گوید، من عاشق و ولگردم
از رهگذران پرسم من جا و مکان تو
بر هر رهگذری گویم، من نام نشان تو
گر می شنوی صوتم، آواز به این جایم
تا پر بکشم سویت، من واده و شیدایم
من دور تو می گردم
من دور تو می گردم
در مسجد و میخانه من نام تو را گویم
در کعبه و بتخانه من باز تو را جویم
طناز
طناز من ای ناز من ای ، ناز
ناز من ای ناز
باز از تو میگم تو شعر و آواز
تو شعر و آواز
باز هم با هم می خندیم، باز با هم می رقصیم
اما نه به این ساز
این زندگی این جور نمی مونه
عشق من ازم دور نمی مونه
صاحب داره دنیا همه کاراش
هیچ جوری که ماجور نمی مونه
دنیام که به تاریکی شبهاست
تو چشمهای من اشک یه دریاست
از اونچه منو زنده میزاری
عشق تو عزیز و عشق فرداست
گفتم که خدا عزیز ترینه
نازش بکشید که نازنینه
باز رد میشه ابر پاره پاره
مهتاب میاد و ماه و ستاره
بیا دستم بگیر
من از خورشید عشق تو جوونم
من از تو و تو رو از خودم می دونم
بزار بتابه خورشیدت به جونم
بمون ای خود من تا من بمونم
ببین آوای سبز گریه هامو
تویی فقط که می شنوی صدامو
تویی تنها که با من همزبونی
تویی که مثل زندگی می مونی
دلم تنگه نخون آواز رفتن
مثل مرگه برام از تو گذشتن
بیا دستم بگیر افتادم از پا
نزار جون بسپرم اینگونه تنها
تو که نیستی غم چشمهام یه دنیاست
دلم سیاه تر از تموم شبهاست
بیا بشکن طلسم این شبهارو
بیا نابود کن این سایه هارو
بازم از دست میرم چاره ای کن
بگو باشم فقط اشاره ای کن
ای دل بلا
آزاد بودم من، گرفتارم تو کردی
مفتون مه رویان عیارم تو کردی
من اهل بودم، رندان می خوارم تو کردی
با می فروشان این چنین یارم تو کردی
ای دل بلا ای دل بلا ای دل بلایی
ای دل سزاواری که دایم مبتلایی
از مای آخر خسمه جان ما چرایی
دیوانه جان آخر چه این کارم کجایی
روزم سیه، حالم تبه، کردی تو کردی
ای دل بسوزی هر گنه کدی تو کردی
تا چند می سوزی دلا خود را و ما را
ما هیچ، رحمی کن به خود آخر خدا را
تا چند خواهی عشق درد بی دوا را
تا کی جان باید خریدن این بها را
مجنون شوی دیوانه ام کردی تو کردی
از خود مرا بیگانه ام کردی تو کردی
آخر دلا تا کی غم بیهوده خوردم
ما را به این میخانه هان، میخانه بردم
 
آلبوم سکه
 
سکه
 
پرنده قشنگی بود و پر زد، رفیق روز تنگی بود و پر زد
خیال کردم دلش دنبال عشقه، پی خوش آب و رنگی بود و پر زد
 
اگه سکه دو رو داره، اسیر دست بازاره
نه عشقی داره تو کارش، نه مهری داره بازارش
تو که سکه نبودی یار بودی، به ظاهر عاشق و غمخوار بودی
منو گمراه کردی وای بر من، تو هم افسونگر و مکار بودی
 
خیال کردم که تو فصل بهارم، بهار و یار قلب بیقرارم
خیال کردم که تو قلب بهشتم، از این بهتر نمیشه سرنوشتم
پرنده رفت و پژمرد و دل مرد، پرنده رفت و عشق و با خودش برد
 
چطور پنهون می کردی از من اون رو تو
چطور پنهون می کردی عطر گیسو تو
منی که عطر گیسو تو به یک دنیا نمی دادم
چه شد من عاقبت از چشم مشتاق تو افتادم
نه نه
 
پشت در و ننداختی نه نه، با خوب و بدم ساختی نه نه
سرم و بگیر تو دامنت، قربون بوی پیرهنت
 
دنیا رو می خواستی برام، عمرت و گذاشتی به پام
عشق تو فقط زیارت، نماز بود و عبادت
حرف و حدیثت منم، عاشق گیست منم
سپیده مثل برفه، راس راستی خیلی حرفه
 
به انتظار دیدنم نشستی، چفت در و به عشق من نبستی
نشستی هی خدا خدا می کنی، اسم منو همش صدا می کنی
دل ناگرونم تویی، آروم جونم تویی
دل ناگرونت منم، آروم جونت منم
به تو می اندیشم
نه به ابر، نه به آب، نه به این آبی آرام بلند
من مناجات درختان را هنگام سفر
نفس پاک شقایق را در دامن کوه
رقص عطر گل یخ را با باد
همه را می بینم، می شنوم
من به این جمله نمی اندیشم ، به تو می اندیشم
به تو می اندیشم، به تو می اندیشم، ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می ادیشم، به تو می اندیشم
همه وقت همه جا، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
 
تو بدان این را، تنها تو بدان
تو بمان با من، تنها تو بمان
 
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
 
پاسخ چلچله ها را تو بگو
تو بمان با من، تنها تو بمان ، به تو می اندیشم
وقتی نیستی
 
وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه
دل اگه میگه صبورم، خود فریبی می کنه
صدای قناری محزون و غم آلود میشه
واسه من هر چی که هست و نیست نابود میشه
 
وقتی نیستی گل هستی، خشک و بی رنگ میشه
نمی دونی که چقدر، دلم برات تنگ میشه
وقتی نیستی گلهای باغچه نگاهم می کنند
با زبون بسته محکوم به گناهم می کنند
گلها میگن که با داشتن یه دنیا خاطره
چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره
 
وقتی نیستی همه پنجره ها بسته میشن
با سکوتت تو خونه، قناریها خسته میشن
روز واسم هفته میشه، هفته برام ماه میشه
نفسم به یاد تو یکی یکی آه میشه
هم پیاله
 
هم پیاله ما باش، ما که رفته بر بادیم
زیر گنبد این شهر، از تعلق آزادیم
بی نیاز و تنهاباش، تشنه باش و دریا باش
فارغ از من و ما باش، همپیاله ما باش
 
در مرام ما رندان حرص مال دنیا نیست
گوش ما بدهکار، قیل و قال دنیا نیست
بر بساط این دنیا، پشت پا بزن چون ما
تشنه باش و دریا باش، همپیاله ما باش
 
بزن، بزن به سنگ می، آینه های کور و کر
بمان بنام عاشقی، رفیق و خانه و سفر
رفیق همپیاله باش، که می نبوده بی اثر
هم صدا
 
ای همیشه ناجی من، مرحمی بر زخم این تن
سخته بی تو زنده بودن
این روزها که عاشقی هم، دیگه از یاد رفته کم کم
با تو عاشق با تو خوبم، با تو روز بی غروبم
ای همصدای دیروز و فردا، عاشق تر از ما کی میشه پیدا
وقتی تو باشی هر لحظه با من، فرقی نداره اینجا و اونجا
باورم کن
 
هموزم یار تنهایم، به دیدار تو می آیم، باز می آیم
اگر که فرصتی باشد، مجال صحبتی باشد، حرف خواهم زد
 
برای دیدن تو از حادثه ها گذشتم
کفر اگر نباشد این، من از خدا گذشتهم
عذاب این دریده ها، مرا شکسته بی صدا
دستی بکش به زخم من، که از شفا گذشتم
 
باورم کن، باورم کن، من که با تو صادقم
اگه خسته ام یا شکسته ام، هر چه هستم عاشقم
منو بشناس و باور کن، که خیلی خسته ام خیلی خسته ام، اما هستم
تو بیگانه نشو آلوده دستم، من به دنیا دل نبستم
اصفهان
 
دلم می خواهد به اصفهان برگردم
باز هم به اون نصف جهان برگردم
برم اونجا بشینم در کنار زاینده رود
بخونم از ته دل، ترانه و شعر و سرود
 
خودم اینجا، دلم تونجا، همه راز و نیازم اونجاست
ای خدا، عشق منو یار منو، اون گل نازم اونجاست
چه کنم با چی بگم، عقده دل رو پیش کی خالی کنم
دردمو، با چه زبون به این و اون حالی کنم
 
آسمون گریه کند بر سر جانانه من
اشک ریزان شده دلدار، در آن خانه من
از غم دوری او، همدم پیمانه شدم
همچو شب گرد غزل خون، سوی میخانه شدم
مست و دیوانه شدم، مست و دیوانه شدم
به خدا این دل من پر از غمه
تموم دنیا برام جهنمه
هر چه گویم من از این سوز دلم
به خدا بازهم کمه باز هم کمه
 
آلبوم پریچه(سفر)
 
پریچه
 
می خونم به هوای تو پریچه، چقدر خالیه جای تو پریچه
دلم کرده هوایت وای پریچه، دلم تنگه برایت
تو را می طلبم لحظه به لحظه، تویی تاب و تبم لحظه به لحظه
چشمهات شهر منه یه شهر قصه است، برای هر شبم لحظه به لحظه
تو از هزار یک شبی پریچه، به جز تو زندگی هیچه پریچه
یه دنیا همه هیچه وای پریچه، دنیام بی تو هیچه
 
من از نگاه تو شب و شناختم، غزل دیدم و عاشقونه ساختم
تو هر بیت غزل قصه چشمهات، دلم قافیه شد قافیه باختم
شب چشم تو قیمتی ترینه، به انگشترر عمر من نگینه
همه دنیای من فقط همینه، همین شرقی ترین شب زمینه
تو معجون گل و مخمل و نوری، پریزاده قصه های دوری
تموم قصه ها بی تو می میرند، که تو حوصله یک سنگ صبوری
کفتر کاکل بسر
 
کفتر کاکل به سر وای وای
این خبر از من ببر وای وای
بگو به یارم، نکن آزارم
بگو برگرده، چشم به راهشم من
خاطر خواهشم من
من برات هر چی می گفتم همه از دل بود
تو برام هر چی می گفتی همه باطل بود
رسم
این چه رسمیست که تو ناز کشی یک طرفه
این نشد کار که من ناز کشم یک طرفه
عین ظلم است که تو مست خرامان باشی
من به خواری حقارت برسم یک طرفه
نازنینم این چه رسمیست این چه رسمیست
 
این چه رسمیست که تو عاشق خود باشی و من
در غم سستی پیمانه تو پرپر بزنم
این که گفت که تو غرق هوس بازی خویش
منه عاشق به دل غم زده خنجر بزنم
 
این که گفت که من خسته ترین باشم و تو
غافل از آتش افروخته در سینه من
این چه کاری است که من مهر تو بر دل گیرم
تو شب و روز بگیری ز دلت کینه من
آرزو
 
آرزو داشتم، آرزو داشتم، یار من تو باشی
چراغ شام تار من تو باشی
حالا دونستم که دنیا پرستی
خوردی شراب دورنگی و مستی
وای وای، وای از این دنیا
حیف حیف، حیف از این دنیا
شاه دخترون
 
شاه دخترون دختر، گل بسر سرون دختر
برده اون نگاه تو، عقل و هوش من از سر
ای گل گلستانم، ای نو گل بستانم
چشمان سیاه تو، آتش زده بر جانم
این دل سرکش من تاب و توان نداره
برای دیدن تو همیشه بیقراره
اگه پیش من بیایی دل دیگه غم نداره
صفای اشک
 
نه از آشنایان وفا دیده ام، نه در باده نوشان صفا دیده ام
ز نامردمیها نرنجد دلم، که از چشم خود هم خطا دیده ام
به خاکستر دل نگیرند شراب، من از برق چشمی بلا دیده ام
 
وفای تو را نازم اشک غم، که در دیده عمری توتر را دیده ام
طبیبا مکن منعم از جام می، که درد درون را دوا می کند
حریم خدا شد چه شبها دلم، که خود را ز عالم جدا دیده ام
ازآن رو نرود سرشکم ز چشم، که در قطره هایش خدا دیده ام
برو صاف شو تا خدا بین شوی، ببین من خدا را کجا دیده ام
دلسوخته
 
دلسوخته تر از همه سوخته گانم
از جمع پراکنده رندان جهانم
در صحنه بازیگری، کهنه دنیا
عشق است این کهنه قمار من بازیگر آنم
با آن که غم باخته در وادی عشقم
بازنده ترین هست در این جمع نشانم
ای عشق، از تو زهر است به کامم
دلسوخت، تن سوخت، ماندن حرامم
 
عمریست که می بازم و یکبار ندارد
اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم
ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت
بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت
من زنده از این جرمم و تو ذبح مجازات
مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت
باید که ببازم، با درد بسازم
من در به در عشقم و رسوای جهانم
چون سایه به دنبال سر عشق روانم
او کهنه حریف منو من  کهنه حریفش
سرگرم قماریم و او رو سر جانم
سفر
 
سفر کردم که از عشقت جدا شم
دلم می خواست دگر عاشق نباشم
ولی عشقت تو قلبم مونده، ای وای
دل دیوونمو سوزونده ای  دل
هموزم عاشقم، دنیای دردم
مثل پروانه ها دورت می گردم
 
سفر کردم که از یادم بری، دیدم نمیشه
آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه
غم دور از تو موندن، یه بی بال و پرم کرد
نرفت از یاد من عشق، سفر عاشق ترم کرد
هموز پیش مرگتم من، بمیرم تا نمیری
خوشم با خاطراتم، اینو از من نگیری
 
دلم از ابر و بارون به جز اسم تو نشنید
تو مهتاب شبونه فقط چشمم تو رو دید
نشو با من غریبه مثل نا مهربونها
بلا گردون چشمهات زمین و آسمونها
می خواهم برگردم اما می ترسم، می ترسم، بگی حرفی ندارم
بگی عشقی نمونده، می ترسم بری تنهام بزاری
تو رو دیدم تو بارون، دل دریا تو بودی
تو موج سبز سبزه، تو صحرا تو بودی
مگه میشه ندیدت، تو مهتاب شبونه
مگه میشه نخوندت، تو شعر عاشقونه
خالق
 
ای خالق هر قصه من این منو این تو
بر ساز دلم زخمه بزن این منو این تو
هر لحظه جدا از تو برام ماهی و سالی
با هر نفسم داد می زنم جای تو خالی
منم عاشق ناز تو کشیدن
به خاطرت از همه بریدم، تنها تو رو دیدم
منم عاشق انتظار کشیدن
صدای پات و از کوچه شنیدم، تنها تو رو دیدم
 
تو اون ابر بلندی که دستهات، شفای شوره زاره
تو اون ساحل دوری که هر موج، به تو سجده میاره
تو فصل سبز عشقی که هر گل بهاره، از تو داره
اگه نوازش تو نباشه، گل گلخونه خاره
ساده دل
 
یه عمره که دل ای دل، رمیدی و رموندی
کبوترهای عشق و یکی یکی پروندی
هم منو خسته کردی، هم خوت و سوزوندی
عجب ساده ای ای دل
 
واسه سوختن و پر پر زدن آماده ای ای دل
هرکجا که غمی بود، ای دل تو شکستی
یک عمر که ای دل، تو غصه پرستی
تو هر شب و هر روزدنبال حقیقت
من عاشق دنیا، یار می و مستی ای دل
 
در مجمع خوبان بیهوده نشستی
با چشم خماری عهدی که نبستی
هرگز نرسوندی ما رو تو به مقصود
چی فهمیدی آخر از عالم هستی ای دل
من مست تمنا، تو همزه درویش
من خیره سر و تو، دنبال ره خویش ای دل
 
آلبوم خاطره
 
قافله عمر
 
این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی، که با طرب می گذرد
ساقی، غم فردای حریفان چه کنم
پیش آر پیاله را، که شب می گذرد
 
من از راه اومدم، دلت خواست اومدم
تو از بیراه ها رفتی، تو چشم سیاه کجا رفتی
باید سر به جنون زد، دل به خاک و خون زد
نرو از روزگارم، بی تو تموم کارم
 
هزار بار اومدم نبودی، گرفتار اومدم نبودی
به دنبال تو باز اومدم، به پی چشم سیاه اومدم
فقط با یک نگاهت اومدم
باید سر به جنون زد، دل به خاک و خون زد
نرو از روزگارم، بی تو تموم کارم
گذشتن از تو آسون نیست، مثل تو یار فراوون نیست
تنهایی
 
همه رفتند کسی دور و برم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
اگر این آخرا بی عاقبت بود
به جز افسوس هوایی در سرم نیست
 
همه رفتند کسی با ما نموندش، کسی خط دل ما رو نخوندش
همه رفتند ولی این ما را، همون که فکر نمی کردیم سوزوندش
که حاشا تقه ای بر در نخورده، که آیا زنده ایم یا جون سپرده
که حاشا صحبتی حرفی کلامی، که جزو رفته هاییم ما نمرده
 
عجب بالا و پایین داره دنیا، عجب این روزگار دل سرده با ما
یه روز دور و برم صد تا رفیق بود، منو امروز ببین تنهای تنهام
خیال کردمکه این گوشه کنارها، یمی داره هوای کار ما را
یکی هم این میون دلسوز ما نیست، نداره آرزو، آزار ما را
پروردگار
 
برم قربون اون پروردگاری
که عاشق کرده ما را از قراری
بیا عاشق بیا دنیا بسازیم
بیا و باوفا شو دنیا بسازیم
 
تو خورشید بیار و چشمه هارو
منم اون کوله بار قصه هارو
همش از تو نگاهش از تو خوبه
هلال روی ماهش از تو خوبه
دلش با تو هواش با تو، مرام با خداش با تو
محبت کردنش با من، به خاک افتادنش با من
چراغش رو  تو روشن کن، لباسش رو تو بر تن کن
اذون مغربش با من، طلوع مشرقش با من
یکی بود ونبود قصه هاش با من، دل تنگ غروب و غصه هاش با من
طلا و خوشه های گندمش با تو، خداوندا رضای مردمش با تو
 
 
آلبوم معما
 
معما
 
تن رود همهمه آب، من پر از وسوسه خواب
واسه رویای رسیدن، منه بی حوصله بی تاب
میون باور و تردید، میون عشق و معما
با تو هر نفس غنیمت، با تو هر لحظه یه دنیا
 
با تو پر شورو نشاطم، تو هیاهوی نگاهتم
تو یه آواز قشنگی، من تو آهنگ صداتم
مثل خنده رو لبهاتم، مثل اشک رو گونه هاتم
تو رو می بوسم و اما، شاعر شعر چشمهاتم
 
دشت پونه های وحشی، رنگ التماس و خواهش
موج خاکستری باد، شعله گرم نوازش
بیا گلواژه عشقو، با تو همصدا بخونم
تو رو دوست دارم و ای کاش، تا ابد با تو بمونم
بیقرار
 
برای دیدن تو بیقرارم تا بیای از سفر
بیا و حلقه بر، در بزن و، که اومدم بی خبر
بیا تا سر بزارم، روی سینه ات تا که باور کنی
نفسگیره برام، بی تو دیگه زندگی بی خبر
الهی من فدات، فدای اون چشات
می خواهم اینو بدونی، که می میرم برات
حالا یارم بیا، دلدارم بیا
حالا دل به تو دادم، جلو دارم بیا
 
بیا تا عطر موهات باز دوباره به تنم جون بده
بیا تا گرمی بوسه تو به رگم خون بده
بکش دست محبت بر سر من، خستگیمو بگیر
بزار عمری بمونم توی دست مهربونت اسیر
 
سرت رو تکیه گاهی کن، محبت را فراهم کن
تو اون چشمون عاشق را، بیا غروب صدایم کن
کنار تو اگه باشم، حباب قله قافم
تا بنشینم کنارت من، تا قلب کوه و بشکافم
عشق رویایی
 
روی رقص شاپرک، زیر بارون چشمهات
دل من می لرزه، واسه بوسه رو لبهات
روی اسب باله دار، تویی تنها تک سوار
عشق رویایی من، تویی عشق موندگار
 
فصل بارونه و عشق، رو غبار نسترن
من وتو عاشق هم، توی خواب گمشدن
شعله وحشی عشق، بی گناه و بی صدا
یه ترانه وسوسه، رنگ سرخ غروبها
 
با حضور آرزو، لحظه های دم به دم
هم قطار خاطره، همیشه دنبال هم
کفش جنگل های سبز، پای جاده های دور
توی تاریکی راه، رنگ چشمهات مثل نور
گلایه
 
شاید اون جوری که باید، قدر تو من ندونستم
حرفهایی بود تو قلبم، من نگفتم، نتونستم
من به تو هرگز نگفتم، با تو بودن آرزومه
نقش اون چشمهای معصوم، لحظه لحظه رو برومه
نیومد روی زبونم، که بگم بی تو چی هستم
که بگم دیوونهتم من، زندگیمو به تو بستم
 
تو رو دیدم مثل آینه، توی تنهایی شکستی
من کلامی نمی خواستم، که برام زندگی هستی
نم دونستی که چون گل، توی قلب من شکفتی
چشم تو پر از گلایه است، اما هرگز نمی گفتی
گل یاس
 
شهر و چراغون می کنم، آینه بندون می کنم
تاج روی زلف تو، ستاره بارون می کنم
عطر و گلابدون میارم، آینه و شمعدون میارم
بس که نازکه تنت، چو غریبه بدنت
مثل ژاله سحر، رو برگ گل می شونمت
بیا که آشیونه رو، دیوار و سقف خونه رو
برات گلستون بکنم، دنیای عاشقونه رو
 
بسته ام بار سفر، ای که تویی بال و پرم
با تو ای هستی من، تا به ابد همسفرم
من گلستون و دارم، حال نمی یاد در نظرم
تاج خورشید نمی خواهم، تا که تویی تاج سرم
زنده ام با نفس تو، بسته تو به جونم
بی تو من حتی یه لحظه، نمی تونم که بمونم
من اگر عاشق نباشم
 
من اگر عاشق نباشم، از خودم سیرم
من اگر عاشق نباشم، زود می میرم
من اگر عاشق نباشم
از خودم سیرم، زود می میرم
 
سینه سردش پیش ماست، لبریز دردش پیش ماست
همسفر آتش کجاست
سفره دل خالی و پیروزی است
سینه ام محتاج آتش سوزی است
نازنین همرهی با رازداران می کنی
آتشی را زیر خاکستر تو پنهان می کنی
من که خود در معبد دلدادگان آینه ام
تل خاکستر نمی خواهم درون سینه ام
صدای پای ماه
 
صدای پای ماه میاد تو آسمون
انگار عروسیه تو شهر عاشقون
حریر مهتاب رو سرش، ستاره دور و برش
الهی که کسی نیاد، به غیر من در نظرش
دل پر انتظاره، مژده وصل یاره
از آسمون می باره، امشب گل ستاره
 
من می خواهم تو چشم تو نگاه کنم
اسمتو شبانه روز صدا کنم
وقتی که سحر میشه دوباره باز
چشمهامو تو چشمهای تو وا کنم
خدا کنه که زندگی همیشه آفتابی باشه
شبها برای عاشقا، همیشه مهتابی باشه
واسه فردام
 
واسه فردام نگرانی، که فردا چه کنم
زیر این بار گرانی که جان را چه کنم
تو ز من ثانیه هایی که همواره ازم می خواهی
آتشی را که نَه در جان من است تو می خواهی
 
روزگار روز مرا پیش فروشی کرده
دل بیدار مرا پیر خراشی کرده
هیچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم
چه کنم نیست هوایی که دلی تازه کنم
 
قصد من نیت آزار نبود، جنس من در خور بازار نبود
جنسم از خاک و دلم خاکی تر
روح من از تو ز من شاکی تر
جنسم از رنگ طلا بود و نه از جنس طلا
دل گرفتار بلا و سزاوار بلا
 
آلبوم مسافر(گلهای غربت 3)
 
مسافر
 
تا کی جفا کشم ز تو ای بی وفا برو
بگذاشتم بر مدعیان مدعا برو
دشمن نکرد آنچه تو کردی به دوستی
بیگانه ام نکرد برو ای آشنا برو
امید صلح نیست، دگر نیست نیست نیست
منشین، منشی برو، برو بروای بی وفا برو
 
فریاد اهل نیرنگ، هر دوست اهل حیله
با پشت خورده خنجر، موندم تو این قبیله
راه تو برو مسافر، برگشتنت عذابه
من تشنه لب تکیدم، آب اینطرف گل آبه
از دورها چه زیباست، امواج آبی عشق
اما دریغ و افسوس، چون می رسی سرابه
نشنیده ام من از تو، یک حرف از صداقت
افسانه های دل را، بردم به سوی ظلمت
زهر است در دل جام، ریزی چو باده در خاک
گوید نوش و در دل، صدها هزار نوش دار
 
جاده دروغ نمی گه فریادی از رهایی است
برای پای خسته پیغام آشنایی است
کنار خط جاده هر سایه بون یا طاقه
یه سرپناه امنه، تصویری از اطاقه
تار
 
بیا با من بزن تار، بیا بخون تو چشمهام
که با تو شاد شعرهام، که بی تو خیلی تنهام
گرفتار تو هستم، نگهدار تو هستم
به من تکیه کن از عشق، که من یار تو هستم
 
حیف است که ارباب وفا را نشناسی
ما یار تو باشیم و تو ما را نشناسی
حیف است عزیزم که تو با این همه احساس
این پاک ترین عشق خدا را نشناسی
 
بشناس منو بشناس، تو دوست داشتن و بشناس
تو باد بهاری، حالا گلشن و بشناس
پنهون نشو از من، گریزون نشو از من
دور تو بگردم، رو گردون نشو از من
اگه داشتم
 
اگه داشتم تو رو دنیام یه صفای دیگه داشت
شب عشقم واسه من حال و هوای دیگه داشت
اگه داشتم تو رو رسوای عبادت می شدم
دلم این خسته عاشق یک خدای دیگه داشت
اگه داشتم تو رو اون قصه نویس
واسه من یک قصه حال دیگه داشت
می دونم زندگی این جوری نبود
می دونم، می دونم، مرد عاشق یک شبهای دیگه داشت
 
اگه داشتم تو رو اون میخونه که جای منه
شبها اونجا جای من یه بینوای دیگه داشت
نمی گم با تو حسم گریه دیگه گریه نبود
با تو این زمزمه ها یم های های دیگه داشت
می دونم پیش تو آروم می شدم حتی اگه
قهر و نازت واسه من درد و بلای دیگه داشت
اگه یارم می شدی، صاحب دنیات می شدم
فکر نکن چشمهای تو یک عاشقای دیگه داشت
راه سفر
 
باز آمده ام از راه سفر، یکبار دگر در خونه تو
گل داده باز گلخونه دل از بوی تو گلپونه تو
سر می نهد این خانه به دوش، شادان و خموش بر شونه تو
پر می کند از باده شکر، چشمون تو را پیمونه تو
 
باز امشب این دیوونه در بر بام و بر سر می زنه
غم اومده تا پشت در، باز حلقه بر در می زنه
یاد تو دوری تو، آتش به جونم می زنه
من می روم اما دلم، در سینه پر پر می زنه
سر دادم این میخونه ای ویرونه دل
باز امشب این دیوونه بر بام و بر سر می زنه
 
آلبوم نماز
 
ایران
 
با تو روینده و رویانم من، با تو سوزنده و سوزانم من
چه کنم عاشق ایرانم من، چه کنم عاشق ایرانم من
من چه گمگشته سری دارم من، یوسف رفته ز کنعانم من
همچو فرزندی جدا از مادر، در هوای تو پریشانم من
اگرم نیستبه جز تحفه جان، شرمسار از همه یارانم من
چه کنم عاشق ایرانم من، چه کنم عاشق ایرانم من
 
گاه گاهی که تو حیران شوی، گریه ابر بهارانم من
گاه گاهی که تو غمناک شوی، گریه ابر بهارانم من
گریه ام دست خودم نیست از اوست، پس مپرسید چه گریانم من
دلکی دارم و انسانم من، چه کنم عاشق ایرانم من
حیران(از تو می جویم)
نو حیرانی در این هنگامه، من هم از تو حیران تر
تو در آغاز آبادی، من هم از تو ویران تر
در این بن بست ظلمانی، رهایی را چه می دانی
فرار از خود به سوی غم، و یا از هم گریزان تر
 
اگر از راه برگردیم، سراپا حسرت و دردیم
گذشتن مرگ، ماندن صبر، کدامین است آسان تر
کدامین پیک را گویم، که من هم از تو می جویم
نشانت را و ماندم بی خبر، در آن پریشان تر
در این تنهایی ممتد، فقط دست تو در دستم
ندیدم از تو ای دیر آمده، ناخوانده مهمان تر
نماز
 
نماز مغرب و امشب، به نام عشق برپا کن
واسم از درگه حق، مهربونیتو، تمنا کن
بخواه عشق و از اون قادر
که هر ناگفته می دونه، که هر ناخونده می خونه
اونه، صدا اونه، خدای عاشقا اونه
 
از امشب تا نماز مغرب هر شب
کنارم باش و یارم باش و با من، با من عاشق مدارا کن
بگو یارب من رسوای رسوا کن
تو قلبم آتش افروز وغوغا کن
اگه عشق منی، امشب نماز و هم صدا با قلب من
امشب نماز و هم صدا با قلب من ذکر خدایا کن(الهی)
نیرنگ(تو بودی)
 
به من آنکه بدی آموخت تو بودی
منو آتیش زد و خود سوخت تو بودی
اونکه، با تیر به زهر آلوده عشق
دل و دیده مو به هم دوخت تو بودی
اونکه با شعبده بازی به نیرنگ
لب فریا منو دوخت تو بودی
 
آخر این قصه ما از خود ما از ابتدا پیدا بود، نیرنگ بود، رویا بود
دشمن ما از خود ما هر لحظه بین ما بود، از ما بود، با ما بود
 
تو منو به بازی تلخی کشوندی
که ندونسته به انتها رسوندی
من به خواب تو، تو جادو شده خاک
دشمن ما رو سر سفره نشوندی
اونکه دل به قصه ها باخت تو بودی
خونمونو روی آب ساخت تو بودی
تا از در اومد
 
تا از در اومد، بوی گل اومد
بوی بهار و سوز دل اومد
وقتی نگاهم کرد، آشفته بودم
حرف دلم رو کاش گفته بودم
 
نشست موهاشو شونه کرد
این دل و خوب دیوونه کرد
دل که پی بهونه بود
شکایت از زمونه کرد
دل دیگه سر به راه نشد
یه روز ازش جدا نشد
می میرم نباشه یارش
خیلی خرابه کارش
زندگی(جوانی)
 
دل بریدم از تمام زندگی، در تو گم گشتم به نام زندگی
باتو بودن شد برایم هر نفس معنی ناب کلام زندگی
موج خواهش های تو اما کشید، عاقبت ما رو به کام زندگی
 
به نام زندگانی حرامم شد جوانی
 
نوش دارویم به ما تلخی نکن
تا بنوشم زهر جام زندگی
معنی هر دل بریدن مرگ بود
تو نبودی التیام زندگی
با تقلی رنج ما آغاز شد
رنج افتادن به دام زندگی
 
آلبوم بی بی گل
 
بی بی گل(عتیقه)
 
بگو که گل نفرستد کسی به خانه من
که عطر یاد تو پر کرده آشیانه من
تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی
به جای ماه تو پرتو فشان به خانه من
عزیزم، عزیزم
به شوق روی تو من زنده ام خدا داند
برای زیستن اینک تویی بهانه من
عزیزم، عزیزم
 
صدام کن ای صداقت پیشه، بی بی گل عتیقه
تمام دلخوشی ام اینه که دل با تو رفیقه
صدام کن ای هوای تازه، ای عطر رونده
هوا پر شه پر از پرهای رنگین پرنده
 
بزن بارون بزم خیسم کن، آبم کن، ترم کن
کمک کن تا ز بارون، من غریبم پرپرم کن
بزن آتیش به جونم شعله مکن، خاکسترم کن
بزار سر روی دوشم سایتو تاج سرم کن
 
تو عاشق پیشه ای، همیشه ای، محشر به پا کن
منو عاشق ترین آواره عالم صدا کن
من از مکتب سراغ قبله عشق و گرفتم
تو اینجا تا ابد از عشق مردن را بنا کن
عشق من
 
عشق من منو صدا کن، منو از خودم رها کن
تو اجاق مرده دل، آتشی تازه بپا کن، تو منو از نو بنا کن
عشق من منو صدا کن، قصه مو بی انتها کن
روبروت آینه بگذار، ابدیتی بنا کن، عشق من منو صدا کن
 
قصه نگفته ام من، تو بیا روایتم کن
عشق من مرمتم کن، از عذابم راحتم کن
ای صدای تو نهایت، راهی رهایتم کن
عشق من منو صدا کن، منو از خودم رها کن، رهسپار قصه ها کن
تو به خاکستر نگاه کن، آتشی تازه بپا کن، ای بهارم، انتظارم
 
من زمین بی بهارم، شوره زار انتظارم
چهره شکسته دارم، روح و جسم خسته دارم
به در و ویرانه دل، بغض قفل بسته دارم
ای آنکه
 
ای آنکه به جز تو هوایی به سرم نیست، کسی در نظرم نیست
جز یاد عزیزت کسی همسفرم نیست، مرا یار دگر نیست
عطر تو و احساس تو رو کسی نفهمید، دلت از همه رنجید
از عالم و آدم همه جا رنگ و ریایی، دلت از همه رنجید
 
من مثل تو از دست همه رنج کشیدم، به جز غصه ندیدم
یک جرعه از وفا لب دریا طلبیدم، لب تشنه دویدم
ای تو نایاب گوهر ناب، ناز مخمل ترمه خواب
ای تو همدل ای تو همدم، عاقبت عشق از تو گل کرد
 
ای وفادار نازنین یار، ای نشسته بر دلت خار
ای بریده از منو ما، از گذشته مانده تنها
عاشقم من عاشق تو
ای تو نتها خوب دنیا
با تو دارم گفتنی ها 
دلبر
 
دلبرم دلبر، خانه خرابم کرد
چشم شهلایش، دیده پر آبم کرد
 
به چشمان سیاه تو اسیرم
خدا می دونه دل از تو نگیرم
بیا دردت به جان عاشق تو
نمیری، من به جای تو بمیرم
 
گفتم میره سفر، آروم می گیرم
ندونستم که از دوریت می میرم
بهت گفتم برو هر جا که میری
به شرطی خاطراتم رو نگیری
جدایی تو رو دوش خسته بردم
چشمهامو بستم و خواب تو دیدم
رو لبهام طعم لبهاتو چشیدم
ساز زندگی
 
گلهای خشک تو گلدون خبر از درد میده
خبر از جدایی و زندگی سرد میده
وقتی با شوق فراوون به خونه رو می یارم
به من آزار تو فرمان عقب گرد میده
 
نزار ساز زندگیمون خشن آهنگ بشه
یه کاری کن، یه کاری کن واسه خونه دلم تنگ بشه
 
خونه آخرین پناه واسه خستگی هام
خونه آخرین امید واسه دلبستگی هام
منه خسته واسه گفتگو یه همراز می خواهم
واسه پر کشیدن هام رفیق پرواز می خواهم
بی بی گل
 
بی بی گل فدات بشم دیگه بی تو خسته ام بی بی گل
یکی از همین روزها می بینی شکستم بی بی گل
بی بی گل فدات بشم دل شده رسوای غمت
آخ دلم تنگ بیا، بیا روی چشمهام قدمت
 
بی بی گل تو که منو کشتی بی بی گل
واسه چی منو دوست نداشتی بی بی گل
تو واسم زندگی نزاشتی بی بی گل
واسه چی منو دوست نداشتی بی بی گل
 
بی بی گل دنیا دو روزه، مهربونیتو می خواهم
جدا پیدات بکنم نشونیتو می خواهم
دیگه تو از عاشقت رازت و پنهون می کنی
هر کسی دل به تو بست، خونه شو ویرون می کنی
 
مگه از جون نخریدم ناز چشمهای تو رو
می دونی هیچکی تو قلبم نگرفت جای تو رو
خوشه خوشه اون موهات و، روی شونه هات بریز
اشک و از چشمهای من بردار، زیر پات بریز
مستانه(کرشمه)
 
خواهم که بر مویت، مویت، مویت هر دم زنم شانه
ترسم پریشان کند بسی حال هر کسی چشم نرگست
مستانه مستانه مستانه مستانه
خواهم که بر چشمت، چشمت، چشمت هر دو کشم سرمه
ترسم که مجنون کند بسی، مثل من کسی چشم نرگست
مستانه مستانه مستانه مستانه
یک شب بیا منزل ما، حل کن تو صد مشکل ما
ای دلبر خوشگل ما، دردت به جان ما شد، روح و روان ما شد
 
خواهم بر ابرویت، رویت، رویت هر دو کشم بسمه
خواهم که بر رویت، رویت، رویت هر دو زنم بوسه
ترسم که نالان کند بسی حال هر کسی چشم نرگست
مستانه مستانه مستانه مستانه
 
آلبوم گلهای غربت 2
 
دلم گرفت از آسمون
 
از من بگریزید که می خورده ام امشب
با من منشینید که دیوانه ام امشب
ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد
ای بی خبر از گریه مستاه ام امشب
یک جرعه آن مست کند هر دو جهان را
چیزی که لبت ریخت پیمانه ام امشب
بی حاصلم از عمر گرانمایه فروغی
گر جان نرود در پی جانانه ام امشب
 
دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی، تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون، دسا رفاقت نمیدم
 
امشب از اون شبهاست که من، دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بی خبری، اسیر میخونه بشم
امشب از اون شبهاست که من، دلم می خواهد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها، دردم و فریاد بزنم
 
از این همه در به دری، تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی، این انتهای طاقته
از این همه در به ردی، دلم رسیده جون من
به داد من نمی رسه، خدای آسمون من
چنان عاشق
 
بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
شب به بالین من خسته به جز غم دوست
ز آشنایان کهن یار و پرستاری نیست
یارب این شهر چه شهری است
که صد یوسف دل به کلافی بفروشند و خریداری نیست
فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر
که اندر این شهر طبیب دل بیماری نیست
 
صفای اشک و آهم، داده این عشق
دل دور از گناهم، داده این عشق
دو چشمونت یه شب، آتش به جون زد
خیال کردم پناهم داده این عشق
 
چنان عاشق، چنون دیوونه حالم
که می خواهم از تو از دل بنالم
هنوزم با همین دیوونه حالی
 یه رنگم، صادقم، صافم، زلالم
 
تو که عشق و تو ویرونی ندیدی
شب سر در گریبونی ندیدی
نمی دونی چه دردی داره دوری
تو که رنگ پریشئنی ندیدی
 
عزیزم جونم، غم عشق تو کم نیست
سوای عشق تو، هر غم که غم نیست
گله کردی چرا می نالم از درد
دیگه این ناله ها دست خودم نیست
 
+ نوشته شده توسط اصغرشکرنوری در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 9:22 |

آلبوم صبحت بخیر

صبحت بخیر

صبحت بخیر عزیزم با آنکه گفته بودی دیشب خدا نگهدار

با آنکه دست سردت از قلب خسته تو گوید حدیث بسیار

صبحت بخیر عزیزم با آنکه در نگاهت حرفی برای من نیست

با آنکه لحظه لحظه می خونم از دو چشمت از خستگی زتکرار

در جان عاشق من، شوق جدا شدن نیست

خو کرده قفس را، میل رها شدن نیست

من با تمام جانم، پر بسته و اسیرم

باید که با تو باشم در پای تو بمیرم

این بار غصه ها را،از دوش خسته بردار

من کوه استوارم، به من بگو نگهدار

عهدی که با تو بستم، هرگز شکستی نیست

این عشق تا دم مرگ، هرگز گسستنی نیست

جواهر

ترمه و اطلس بیارید تا بپوشونم تنش

سیته ریزی از جواهر بندازم به گردنش

نکنه دست رقیبون برسه به دامنش

نکنه خونم بیفته عاقبت به گردنش

آی بلا،بالا بلا،قربون اون نگاهت

قربون راه رفتنت قربون خاک راهت

من روزی هزار دفعه به پای تو می میرم

با یه بوسه تو باز دوباره جون می گیرم

دشمن اگه هزار هزار

دشمن اگه هزار هزار، فشنگاشون قطار قطار

حلقه به دورت بزنند، صدتا با سیصد تا سوار

خودم میام می برمت، به یک نگاه می دزدمت

این دل بیقرارم، به دام تو اسیره

برای دیدن تو، نفسم داره می گیره

قد نگو نگو نگو سرو خرامانه

چشم نگو نگو نگو نرگس مستانه

لب نگو نگو نگو غنچه خندانه

دل نگو نگو نگو خیلی پریشانه

امید من تو هستی برای زندگانی

آرزوی دلم رو توی چشام می خونی

من دیگه خاک پاتم هر جا بری باهاتم

من عاشق تو هستم من تو رو می پرستم

تنهاترین

تنهاترینم مردم به دوشم کوله بار غم

از غم ها لبریزم

کوه صبورم،شانه ام از بار غمها خم

من قصه دردم، تنهای شب گردم

تنها دو دست مهربون تو پناه من

چشمان تو تنها چراغ کور راه من

تنها تو ماندی از همه دنیا برای من

آن شانه های نازک تو تکیه گاه من

تنها تو هستی در تمام لحظه های من

تنها تو ماندی جز خدای من عزیز من

آه ، ای هستی من شور مستی من

برچین اشک مرا برچین

هستی می گذرد، مستی می گذرد

بنشین پیش دلم بنشین

از ازل خواند، صد رقم با تو،نقش تدبیرم

خود تو می دانی، با تو می مانم بی تو می میرم

عاشق ترین مردم که می میرم برای تو

ای وای اگر باشد یه تو عاشق خدای تو

دیوونه

تو دیوونه رفتی یه شب بی نشونه

تو خواستی که قلبم پریشون بمونه

واست گریه من دیگه بی امونه

دل از درد عشقت یه دریای خونه

می خواهم با تو باشم هنوز عاشقونه

ولی نازنینم چگونه چگونه ، چگونه چگونه

من از سبزه سبزم، ولی خسته خسته

من از شهر عشقم ولی دل شکسته

می گفتم یه ابری ، یه همرنگ بارون

یه بارون رحمت ، واسه سبزه زارون

می خواستم بگم من که عاشق ترینم

تو فرصت ندادی تو فرصت ندادی

حقیقت چه تلخه، چه تلخه شکستن

حقیقت همینه، که رفتی تو بی من

شیشه عمر

پا به پای تو میام هر جا بری

گوش به حرف تو میدم هر چی بگی

من گذشتم از همه برای تو

جونمو برات میدم به سادگی

تو بدون که شیشه عمر منی

خدا اون روز و نیاره بشکنی

برای گفتن خوبیهای تو

یه عالم کوچیکه یک دنیا کمه

نمیشه از تو گذشت به سادگی

تو که خوبیهات به قدر عالمه

سفره دل و برات باز می کنم

اگه در کنارت آروم بگیرم

زندگی دوباره آغاز می کنم

حتی اون لحظه که دارم می میرم

با تو خوبم،با تو خوبم، با تو خوبه هم طلوع و هم غروب

باور کن

در کار عشق ما،همیشه اما بود

بی جانی ریشه، از ساقه پیدا بود

آنشب که گفتی باورم کن، با تو می مانم

دلواپسی های من از، از صبح فردا بود

آنشب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست

باور نکردم گر چه این جمله زیبا بود

در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست

پایان عشق ما پایان دنیا نیست

مثل زلال آب من باورت کردم

می ناب یک رنگی در ساغرت کردم

سلطان قلب خود تاج سرت کردم

در چشم دل پاکان پیغمبرت کردم

چه کسی

بهتر از من چه کسی، عاشق تر از من چه کسی

واسه عشق تو دیوونه تر از من چه کسی

اگه قربونی می خواستی بهت از من چه کسی

واسه پیش مرگ تو آماده تر از من چه کسی

تو اگه چشمه بودی تشنه تر از من چه کسی

واسه دل داری دادن خسته تر از من چه کسی

همه راهها رو به من سد کردی عشقمو رد کردی

به خودت بد کردی به خودت بد کردی

فصل گل فصل اقاقی، فصل سازگاری ساغر و ساغی

فصل خوب انتظار از پشت شیشه

فصل دلبستگی ساقه و ریشه

واسه تسلیم و رضا دست وپابسته تر از من چه کسی

در پرستیدن تو دیگه وارسته تر از من چه کسی

آلبوم تولد عشق

میلاد

برای روز میلاد تن من، نمی خواهد پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی، برایم جام سر مستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو، به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن، بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان، تویی آغاز روز بودن من

نزار پایان این احساس شیرین، بشه بی تو غم فرسودن من

نمی خواهم از گلهای سرخ و آبی، برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت، به پایم اشک خوشحالی بیاری

بزار از داغی دستهای تنهات، بگیره هرم گرما بر سر من

بزار با تو بسوزه جسم خسته ام، ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده بودن، بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهنی رنگ محبت، اگر خواستی بیایی دیدن من

حلقه طلایی

یه حلقه طلایی اسمتو روش نوشتم

می خواهم بیام دستت کنم بیای تو سرنوشتم

دو تا دل از جواهر،می خواهم برات بیارم

که بندازم به گردنت همیشه یادگارم

می گیره دل بهونه،می یام به سوی خونه ات

اگه کسی نبینه،می گم شدم دیوونه ات

میدونی توی دنیا، به غیر تو ندارم

اگه بخوای دلم رو به زیر پات می زارم

نمی دونی دلی که بیقراره

اگه بگی بله چه حالی داره

برات لباسی از حریر می یارم

نگینش از ماه پولک از ستاره

خدا کنه تا جون درام باشی گل بهارم

یه روز نیاد به من بگی دیگه دوستت ندارم

بریز به روی شونه هات، زلفات و دسته دسته

می خواهم که تاج مروارید، روی موهات بزارم

تمنا

هر کس به تمنای کسی غرق نیاز است

هر کس به سوی قبله خود رو به نماز است

هر کس به زبان دل خویش زمزمه ساز است

با عشق در آمیخته در راز و نیاز است

ای جان من تو، جانان من تو

در مذهب عشق، ایمان من تو

پیداست که کوتاه شود با رفتن جانم

این دست تمنا که به سوی تو دراز است

هر که در عشق تو گم شد، از تو پیدا می شود

قطره ناقابل دل، از تو دریا می شود

دستی که به درگاه خدا، بسته پل عشق

کوتاه نبینم که این، قصه دراز است

خاصیت عشق می جوشد از تو

دل رنگ آتش می پوید از تو

هر گوشه این خاک که دلسوخته ای است

از دولت عشق تو در میکده باز است

دیگر چه می خواهی

من که عمرم را به پایت ریختم، زندگیها را به پایت ریختم

ای تو دیروز منو امروز من، من که فردا را به پایت ریختم

دیگر چه می خواهی دیگر چه می خواهی

من که با خوب و بد تو ساختم، آبرویم را به خاک انداختم

در سفر تا هفت شهر عشق تو، من که مرزی تا جنون نشناختم

دیگر چه می خواهی دیگر چه می خواهی

من که همچون بت پرستیدم تو را، هر کجا رفتم فقط دیدم تو را

با تمام گریه هام از دست تو، می شکستم بغض و خندیدم تو را

پس چرا آزردنم را دوست داری،حسرت و غم خوردنم را دوست داری

مثل من هرگز کسی عاشق نبوده، سوختن از عشق را لایق نبوده

از تو ام بر آتش و خاموشم از تو، تا نگویی در وفا صادق نبوده

هر چه می سوزم تو می گویی کم است، قصه ام ورد تمام عالم است

هر چه را می خواستی، از من به دست آورده ای

مرگ غرورم بس نبود، که قصد جانم کرده ای

من که دنیا را به پایت ریختم، زندگیها را به پایت ریختم

دیگر چه می خواهی دیگر چه می خواهی

پرواز

بدون تو چه پروازی، چه احساسی چه آوازی

تویی که از صدای من، شراب کهنه می سازی

بیا خوبم که می دانم، در این بازی نمی بازی

نیاز و تو خودم کشتم، که هرگز تا نشه پشتم

زدم بر چهره ام سیلی که هرگز وا نشه مشتم

من آن خنجر به پهلویم،که دردم را نمی گویم

به زیر ضربه های غم، نیفتد خم به ابرویم

مرا گر اینگونه خواهی دلت را آشیانم کن

من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن

غرور ای ناجی حرمت تو با من پا به پایی کن

به هنگام سقوط من، تو در من خودنمایی کن

من آن خورشید زر پوشم، که با ظلمت نم یجوشم

به جز آغوش دریاها، نم یگیرم در آغوشم

من آن دیوانه پر بارم، که در خودواژه ها دارم

درون دشت اندیشه، به غیر از گل نمی کارم

من آن ابر بهارانم، که از خاشاک بی زارم

به جز بر چهره گلها، نمی گریم نمی بارم

دل

این پدر سوخته دل، این پدر سوخته دل

این پدر سوخته عاشق بی تاب دله

این که می گیره ز من شب همه شب خواب دله

مست می ناب دله، اونی که میشه آب دله

یا میگه بمون بمون، یا که برو یا که بیا

من یه فرمانبر بیچاره ارباب دله

تار و پود من و این ناله و فریاد و فغان

تن من ساز پر از قصه و مضراب دله

این که بی صبر و قراره، همه شب تا به سحر

خلق عالم در خوابند و بی خواب دله

تو ز من غافلی و روی نیازم همه تو

تو نماز منی و گوشه محراب دل

با من باش

گلکم نازکم، گله کم کن، کمکم کن کمکم

چونکه از همیشه دیوونه ترم با من باش

چونکه آبروی عشق و می خرم با من باش

چونکه بد جوری سزاوار توام با من باش

حالا که حوصله ات و سر می برم با من باش

باش تا بهتر و بهتر باشم

باش تا از این همه سر باشم

باش تا هق هق من بند بیاد

باش که چشم من آفتاب می خواد

بابا

چشمات و وا کن و ببین، ببین که بابا اومده

بابا با یه عروسک، خوشگل و زیبا اومده

چشمات و تو چشم بابا،یه بار باز و بسته کن

نظر به حال دل این، عاشق دلشکسته کن

چه شبهایی به شوق تو، اومدم و خواب بودی

تو دستهای عاشق من، همیشه کمیاب بودی

اینها همش تقصیر ماست، تو که گناهی نداری

به جز به آغوش پدر، به جایی راهی نداری

کبوتر دو برجم،الهی که فدان بشم

نزار که بیچاره اون، گریه بی صدات بشم

من واسه تو دلواپسم، تو واسه عروسکها

من واسه تو می میرم و، تو واسه بازیچه ها

دلشادم از شادی تو، سر مستم از خنده تو

اما ته دل نگران، برای آینده تو

 

 

آلبوم پرواز

بهانه

ای تو بهانه، واسه موندن، ای نهایت رسیدن

ای تو خود لحظه بودن، تو طلوع صبح و خورشید و دمیدن

ای همه خوبی، همه پاکی، تو کلام آخر من

ای تو پر از وسوسه عشق، تو شدی تمامی زندگی من

اسم تو هر چی که میگم، همه تکرار تو حرفهای دل من

چشم تو هر جا که میرم، جاریه تو چشمهای منتظر من

تو رو اون لحظه که دیدم، به بهانه هام رسیدم

از تو تصویری کشیدم، که اونو هیچ جا ندیدم

تو از نگاهت شناختم، قصه از عشق تو ساختم

تو رو از خودت گرفتم، با تو یک خاطره ساختم

دنیای منی

می خواهم ازت دور شم اما نمیشه

مثل تو مغرور شم اما نمیشه

هزار هزارون بار دل و شکستی

می خواهم که رنجور شم اما نمیشه

دوستت دارم، تویی بال وپرم

دنیای منی، ای تاج سرم، دردت به سرم

تا دنیا دنیاست تو مال منی، تو سرنوشت هام دنبال منی

به باغ و بستان من گل نمی خواهم، تو بهار هر سال منی

اگه هر لحظه با من قهر کنی، زندگی رو به کام من تلخ کنی

اگه با بهانه های جور واجور، منو رسوا توی این شهر کنی

دل پر از غصه و غم نمیشه، عشق من ذره ای کم نمیشه

من فدای قهر و آشتی هاتم، به خدا دوستت دارم همیشه

عطش

این چه عشقی است، چه عشقی است، که در دل دارم

من از این دل، از این دل، چه حاصل دارم

می گریزی ز منو در طلبت، باز هم، باز هم، کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده من، عشق سوزان تو را می جوید

می تپد قلبمو با هرتپشی،قصه عشق تو را می گوید

بخت اگر از تو جدایم کرده، می گشایم گره از بخت چه باک

ترسم این عشق سرانجام مرا، بکشد تا به سرا پرده خاک

رویا

من از این دنیا چی می خواهم، دو تا صندلی چوبی

که منو تو رو بشونه، واسه گفتن خوبی

من از این دنیا چی می خواهم، یه وجب زمین خاکی

همون قدر که یک اتاقک، بشه خونه خیالی

من از این دنیا چی می خواهم، یه جعبه مداد رنگی

بکشم رو تن دنیا، رنگ خوبی و قنشگی

آدمک های دست و دلباز، از تو قلک طاقچه

بردارند بذر محبت، واسه بارداری باغچه

من از این دنیا چی می خواهم، دو تا بال برای پرواز

برم تا روز تولد، برسم به فصل آغز

برم پیش بچه هایی، که یه لقمه نون ندارند

که یه شب با یک دل سیر، چشماشون رو هم بزارند

بگم که غصه ها سر اومد، گریه بس که بهتر اومد، گریه بس که بهتر اومد

چراغ خونه

نور و چراغ خونه این دل دیوونه تویی

ماه تویی، مهر تویی، عزیز در دونه تویی

اومدی شبهای عمرم و چراغونی کنی

خوش قدم تو هر قدم، غمها مو قربونی کنی

ستاره خونه ام شدی، تو وصله جونم شدی

واسه شبهای زندگی ستاره درمونم شدی

چشم و دل حریصم از دیدم تو سیر نمیشه

راز و رمز عشق تو، هیچ جوری تعبیر نمیشه

دعای خیر مو می خواهم، سرمه چشمونت کنم

از هر چی چشم بد که هست، یه جوری پنهونت کنم

اومدی

اومدی که عشق و با تو بشناسم، دنیای شور و نشاط و بشناسم

اومدی که زیر سایه تو من، چشمه آب و حیات و بشناسم

تو خوبی، تو ماهی ، فدات بشم الهی الهی الهی

واسه من تو دنیا، تو تنها تکیه گاهی، امیدی پناهی

چو نسیم نوبهاران، به نوازش گلستان اومدی

مثل یک بارون رحمت، به نجات سبزه زاران اومدی

تو همون فرشته ای که روز و شب لحظه شماری کردم

واسه دلداری دادن، به من زار و پریشون اومدی

شب بی ستاره بودم، تو همان خورشیدی که به من تابیدی

در هوای چاره بودم، گنج خوشبختی رو تو به من بخشیدی

خوب من

زندگی با تو چقدر قشنگه، خوب من

آسمون عشق چه آبی رنگه

سر بزار آروم به روی شونم شیرینم

وقتی که خسته از این زمونم

ای غم عشق تو چاره من

بودنت عمر دوباره من

توی این شبهای بی ستاره

چشمهای قشنگ تو ستاره من

خوبه من، ای طبیب مهربون دل بیمار من

مال من، چشم تو چراغ روشن به شب تار من

راه من، وقتی که پر از بهونه ام، تویی غمخوار من

الهه ناز

باز، ای الهه ناز، با دل من بساز

کین غم جانگداز، برود ز ببرم

گر

دل من نیاسود، از گناه تو بود

بیا تا ز سر، گنهت گذرم

باز

می کنم دست یاری به سویت دراز

بیا تا غم خود را با راز و نیاز، ز خاطر ببرم

گر

نکند تیر خشمت دلم را هدف

به خدا همچون مرغ پر شور و شرر، به سویت بپرم

آنکه او ز غمت دل بندد چون من کیست

ناز تو بیش از این بهر چیست

تو الهه نازی در بزمم بنشین

من تو را وفا دارم، بیا که جز این، نباشد هنرم

این همه بی وفایی ندارد ثمر

به خدا اگر از من نگیری خبر، نیابی اثرم

آلبوم یکی را دوست می دارم

یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم، شاید بخواند از نگاه من، که او را دوست دارم

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند(وای)

به برگ گل نوشتم من، که او را دوست می دارم

ولی افسوس، او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

صبا را دیدم و گفتم صبا، دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم، تو را من دوست می دارم

ولی ناگه ز ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید

من به خاکسترنشینی، عادت دیرینه دارم

سینه مالامال درد، اما دلی بی کینه دارم

پاکبازم من ولی، در آرزوی عشق بازی

مثل هر جنبنده ای، من هم دلی در سینه دارم

من عاشق عاشق شدنم من عاشق عاشق شدنم

در کدامین مکتب و مذهب، جرم است پاکبازی

در جهان، صدها هزاران پاکباز، هر سینه دارد

کار هر کس نیست مکتب داری این پاکبازان

هدیه از سلطان عشق، بر هر دو پایم پینه دارم

من از بیراهه های هله بر می گردم و آواز شب دارم

هزار و یک شب دیگر، نگفته زیر لب دارم

مثال کوره می سوزد تنم ازعشق، امید طرب دارم

حدیث تازه ای از عشق مردان حرب دارم

من عاشق عاشق شدنم

من عاشق عاشق شدنم

راز

چشمهای تو نوز کوچه باغ روزه

چشمهای من ظلمت شب نیازه

با هم دیگه راز و نیازی داشتیم

حکایت دور و درازی داشتیم

اما پس از اون آشنایی

آن همدلی آن هم زبانی

از گرد راه اومد جدایی

رفتی و چشم برام گذاشتی

تو این قفس تنهام گذاشتی

حالا نمی دونم کجایی

کاشکی یکی بود، ما رو با هم آشتی می داد

کاشکی چشمهامون باز تو چشم هم می افتاد

امروز اگه تاریک و خاموش و سیاهه

فردا که شد دنیا پر از خورشید و ماهه

جدایی

محض رضای خدا، به من بگو بی وفا

بعد یه عمر آشنایی، چرا گشتی جدا

گفتی تا روز پیری تا وقتی که بمیری

تا دنیا دنیا باشف، پیشم می مونی و نمی ری

بگو با که هستی، حالا کی رو می پرستی

دستهای گرمت و گذاشتی تو چه دستی

تو تاریکی شبهای منه زار

بگو شمع شب افروز که هستی

یاد تو

بی تو ای روشنگر شبهای من

بوسه می زد، نامه بر لبهای من

در بلور اشک من یاد تو بود

در سکوت سینه فریاد تو بود

محفل سرخ شفق، رنگ تو داشت

پرده های ساز آهنگ تو داشت

تو شادی گذشتمی، بخت سعید رفتمی

تو هیاهوی غریب، بهونه قشنگمی

گفتی نگو دوستت دارم، حرفتو باور ندارم

اشتباه می کنی بازم

دوستت دارم قد خدا، قد تموم قصه ها

تو رو قسم به عشقمون، یه شب دیگه پیشم بمون

چرا تو باور نداری، حرف دل عاشقمو

چرا تو تنها میزاری، دستهای سرد خستمو

بیا که با صدای تو، مهر سکوت و میشکنم

هزار هزارشعر و غزل، نخونده فریاد می زنم

کوچه

امشب ای سرو من در کنار کیستی

دوش بودی یار من، امروز یار کیستی

برده ای صبر و قرار از من، رفتی از نظر

ای قرار جان و دل صبر و قرار کیستی

امشب سر هر کوچه، دنبال تو می گردم

هر رهگذری گوید، من عاشق و ولگردم

از رهگذران پرسم من جا و مکان تو

بر هر رهگذری گویم، من نام نشان تو

گر می شنوی صوتم، آواز به این جایم

تا پر بکشم سویت، من واده و شیدایم

من دور تو می گردم

من دور تو می گردم

در مسجد و میخانه من نام تو را گویم

در کعبه و بتخانه من باز تو را جویم

طناز

طناز من ای ناز من ای ، ناز

ناز من ای ناز

باز از تو میگم تو شعر و آواز

تو شعر و آواز

باز هم با هم می خندیم، باز با هم می رقصیم

اما نه به این ساز

این زندگی این جور نمی مونه

عشق من ازم دور نمی مونه

صاحب داره دنیا همه کاراش

هیچ جوری که ماجور نمی مونه

دنیام که به تاریکی شبهاست

تو چشمهای من اشک یه دریاست

از اونچه منو زنده میزاری

عشق تو عزیز و عشق فرداست

گفتم که خدا عزیز ترینه

نازش بکشید که نازنینه

باز رد میشه ابر پاره پاره

مهتاب میاد و ماه و ستاره

بیا دستم بگیر

من از خورشید عشق تو جوونم

من از تو و تو رو از خودم می دونم

بزار بتابه خورشیدت به جونم

بمون ای خود من تا من بمونم

ببین آوای سبز گریه هامو

تویی فقط که می شنوی صدامو

تویی تنها که با من همزبونی

تویی که مثل زندگی می مونی

دلم تنگه نخون آواز رفتن

مثل مرگه برام از تو گذشتن

بیا دستم بگیر افتادم از پا

نزار جون بسپرم اینگونه تنها

تو که نیستی غم چشمهام یه دنیاست

دلم سیاه تر از تموم شبهاست

بیا بشکن طلسم این شبهارو

بیا نابود کن این سایه هارو

بازم از دست میرم چاره ای کن

بگو باشم فقط اشاره ای کن

ای دل بلا

آزاد بودم من، گرفتارم تو کردی

مفتون مه رویان عیارم تو کردی

من اهل بودم، رندان می خوارم تو کردی

با می فروشان این چنین یارم تو کردی

ای دل بلا ای دل بلا ای دل بلایی

ای دل سزاواری که دایم مبتلایی

از مای آخر خسمه جان ما چرایی

دیوانه جان آخر چه این کارم کجایی

روزم سیه، حالم تبه، کردی تو کردی

ای دل بسوزی هر گنه کدی تو کردی

تا چند می سوزی دلا خود را و ما را

ما هیچ، رحمی کن به خود آخر خدا را

تا چند خواهی عشق درد بی دوا را

تا کی جان باید خریدن این بها را

مجنون شوی دیوانه ام کردی تو کردی

از خود مرا بیگانه ام کردی تو کردی

آخر دلا تا کی غم بیهوده خوردم

ما را به این میخانه هان، میخانه بردم

 

 

آلبوم تولد عشق

میلاد

برای روز میلاد تن من، نمی خواهد پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی، برایم جام سر مستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو، به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن، بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان، تویی آغاز روز بودن من

نزار پایان این احساس شیرین، بشه بی تو غم فرسودن من

نمی خواهم از گلهای سرخ و آبی، برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت، به پایم اشک خوشحالی بیاری

بزار از داغی دستهای تنهات، بگیره هرم گرما بر سر من

بزار با تو بسوزه جسم خسته ام، ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده بودن، بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهنی رنگ محبت، اگر خواستی بیایی دیدن من

حلقه طلایی

یه حلقه طلایی اسمتو روش نوشتم

می خواهم بیام دستت کنم بیای تو سرنوشتم

دو تا دل از جواهر،می خواهم برات بیارم

که بندازم به گردنت همیشه یادگارم

می گیره دل بهونه،می یام به سوی خونه ات

اگه کسی نبینه،می گم شدم دیوونه ات

میدونی توی دنیا، به غیر تو ندارم

اگه بخوای دلم رو به زیر پات می زارم

نمی دونی دلی که بیقراره

اگه بگی بله چه حالی داره

برات لباسی از حریر می یارم

نگینش از ماه پولک از ستاره

خدا کنه تا جون درام باشی گل بهارم

یه روز نیاد به من بگی دیگه دوستت ندارم

بریز به روی شونه هات، زلفات و دسته دسته

می خواهم که تاج مروارید، روی موهات بزارم

تمنا

هر کس به تمنای کسی غرق نیاز است

هر کس به سوی قبله خود رو به نماز است

هر کس به زبان دل خویش زمزمه ساز است

با عشق در آمیخته در راز و نیاز است

ای جان من تو، جانان من تو

در مذهب عشق، ایمان من تو

پیداست که کوتاه شود با رفتن جانم

این دست تمنا که به سوی تو دراز است

هر که در عشق تو گم شد، از تو پیدا می شود

قطره ناقابل دل، از تو دریا می شود

دستی که به درگاه خدا، بسته پل عشق

کوتاه نبینم که این، قصه دراز است

خاصیت عشق می جوشد از تو

دل رنگ آتش می پوید از تو

هر گوشه این خاک که دلسوخته ای است

از دولت عشق تو در میکده باز است

دیگر چه می خواهی

من که عمرم را به پایت ریختم، زندگیها را به پایت ریختم

ای تو دیروز منو امروز من، من که فردا را به پایت ریختم

دیگر چه می خواهی دیگر چه می خواهی

من که با خوب و بد تو ساختم، آبرویم را به خاک انداختم

در سفر تا هفت شهر عشق تو، من که مرزی تا جنون نشناختم

دیگر چه می خواهی دیگر چه می خواهی

من که همچون بت پرستیدم تو را، هر کجا رفتم فقط دیدم تو را

با تمام گریه هام از دست تو، می شکستم بغض و خندیدم تو را

پس چرا آزردنم را دوست داری،حسرت و غم خوردنم را دوست داری

مثل من هرگز کسی عاشق نبوده، سوختن از عشق را لایق نبوده

از تو ام بر آتش و خاموشم از تو، تا نگویی در وفا صادق نبوده

هر چه می سوزم تو می گویی کم است، قصه ام ورد تمام عالم است

هر چه را می خواستی، از من به دست آورده ای

مرگ غرورم بس نبود، که قصد جانم کرده ای

من که دنیا را به پایت ریختم، زندگیها را به پایت ریختم

دیگر چه می خواهی دیگر چه می خواهی

پرواز

بدون تو چه پروازی، چه احساسی چه آوازی

تویی که از صدای من، شراب کهنه می سازی

بیا خوبم که می دانم، در این بازی نمی بازی

نیاز و تو خودم کشتم، که هرگز تا نشه پشتم

زدم بر چهره ام سیلی که هرگز وا نشه مشتم

من آن خنجر به پهلویم،که دردم را نمی گویم

به زیر ضربه های غم، نیفتد خم به ابرویم

مرا گر اینگونه خواهی دلت را آشیانم کن

من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن

غرور ای ناجی حرمت تو با من پا به پایی کن

به هنگام سقوط من، تو در من خودنمایی کن

من آن خورشید زر پوشم، که با ظلمت نم یجوشم

به جز آغوش دریاها، نم یگیرم در آغوشم

من آن دیوانه پر بارم، که در خودواژه ها دارم

درون دشت اندیشه، به غیر از گل نمی کارم

من آن ابر بهارانم، که از خاشاک بی زارم

به جز بر چهره گلها، نمی گریم نمی بارم

دل

این پدر سوخته دل، این پدر سوخته دل

این پدر سوخته عاشق بی تاب دله

این که می گیره ز من شب همه شب خواب دله

مست می ناب دله، اونی که میشه آب دله

یا میگه بمون بمون، یا که برو یا که بیا

من یه فرمانبر بیچاره ارباب دله

تار و پود من و این ناله و فریاد و فغان

تن من ساز پر از قصه و مضراب دله

این که بی صبر و قراره، همه شب تا به سحر

خلق عالم در خوابند و بی خواب دله

تو ز من غافلی و روی نیازم همه تو

تو نماز منی و گوشه محراب دل

با من باش

گلکم نازکم، گله کم کن، کمکم کن کمکم

چونکه از همیشه دیوونه ترم با من باش

چونکه آبروی عشق و می خرم با من باش

چونکه بد جوری سزاوار توام با من باش

حالا که حوصله ات و سر می برم با من باش

باش تا بهتر و بهتر باشم

باش تا از این همه سر باشم

باش تا هق هق من بند بیاد

باش که چشم من آفتاب می خواد

بابا

چشمات و وا کن و ببین، ببین که بابا اومده

بابا با یه عروسک، خوشگل و زیبا اومده

چشمات و تو چشم بابا،یه بار باز و بسته کن

نظر به حال دل این، عاشق دلشکسته کن

چه شبهایی به شوق تو، اومدم و خواب بودی

تو دستهای عاشق من، همیشه کمیاب بودی

اینها همش تقصیر ماست، تو که گناهی نداری

به جز به آغوش پدر، به جایی راهی نداری

کبوتر دو برجم،الهی که فدان بشم

نزار که بیچاره اون، گریه بی صدات بشم

من واسه تو دلواپسم، تو واسه عروسکها

من واسه تو می میرم و، تو واسه بازیچه ها

دلشادم از شادی تو، سر مستم از خنده تو

اما ته دل نگران، برای آینده تو

+ نوشته شده توسط اصغرشکرنوری در شنبه یازدهم آذر 1385 و ساعت 22:49 |

آخرین سخنان داریوش بزرگ

اینک که من از دنیا می روم بیست و پنج کشور جزو امپراطوری ایران است و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان و در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم  کشورها نیز در ایران دارای احترام می باشند . جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها بکوشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد .

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از راکان قدرت تو می باشد زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته بخاطر داشته باش که تو باید به این ذخیره بیافزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .

ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که با سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه است در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آید و غله در این انبارها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه دهی تا اینکه همواره آذوقه دو یا سه سال کشور در انبارها موجود باشد و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسر خواربار استفاده کن و غله جدید بعد از اینکه بو جاری شد  به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو و یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری که رعایت دوستی بنمایی .

کانالی که من می خواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و اتمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگیخیلی اهمیت دارد و تو باید آن را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیخ بدهند که از آن عبور نکنند .

اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در قلمرو ایران نظم و امنیت برقرار شود ولی فرصت نکردم سپتهی به یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی و با یک ارتش نیرومند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشا ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .

توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده چون هر دوی آنها افت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند برای مالیات قانونی وضع کردم که تماس عمال دیوان را با مردم خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .

افسران و سربازان ارتش را راضی نگهدار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بدرفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها به این طور خواهد بود که دست روی دست گذارده و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردنت را فراهم نمایند .

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا اینکه فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر قدر که فهم و عقل آنها زیادتر شود تو با اطمینان بیشتر می توانی سلطنت نمایی . همواره حامی ککیش یزدان پرستی باش اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی کنند و پیوسته بخاطر داشته باش که هر کس باید آزاد باشد که از هر کیش که میل دارد پیروی نماید .

بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم بدن مرا بشوی و آنگاه مفنی را که خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قیر بگذار اما مقبره مرا که موجود است مسدود نکن تا هر زمان که می توانی وارد قبر شوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی من که پدر تو و پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد یا یک خوار کن . هیچ کس در این جهان باقی نمی ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من شوی و تابوت را ببینی غرور و خودخواهی بر تو غلبه خواهد کرد اما وقتی مرگ را نزدیک خود دیدی بگو که قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبرتو را باز نگه دارد تا اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .

زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی و هم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد  و رای صادر نماید زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم بشود ظلم خواهد کرد .

هرگز از اباد کردن دست برندار ؛ زیرا اگر دست از اباد کردن برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد رفت زیرا قاعده این است که وقتی کشور آباد نمی شود بطرف ویرانی می رود . در آباد کردن ؛ حفر قنات و احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول اهمیت قرار بده . عفو و سخاوت را فراموش نکن  و بدان که بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ولی عفو فقط باید موقعی بکار رود که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطاکار را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .

بیش از این چیزی نمی گویم واین اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند کردم تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است .

 

+ نوشته شده توسط اصغرشکرنوری در شنبه یازدهم آذر 1385 و ساعت 22:36 |

به گزارش روز شنبه يك پايگاه اينترنتي، پژوهشگران بر اين باورند كه هريك از رنگ‌ها سودمندي درماني محسوسي براي بدن انسان دارند و گزارشهاي بيشماري در مورد استفاده‌هاي موفقيت آميز از رنگ در درمان بسياري از بيماريهاي فيزيكي دريافت كرده‌اند.

برخي از دانشمندان معتقدند: تمايل ناخودآگاه ما به يك يا چند رنگ خاص مي تواند نشانه‌اي از نيازهاي بدن ما در جهت ترميم خود باشد.

آگاهي از ويژگيهاي درماني گوناگوني كه به هر يك از رنگ‌ها نسبت داده شده است، مي‌تواند كمك زيادي به گزينش درست آنها، هنگام تهيه لوازم و طراحي دكوراسيون فضاهاي مختلف خانه باشد.

رنگ قرمز

بر اساس اين گزارش، رنگ "قرمز"، مهيج‌ترين رنگ در ميان رنگ‌ها است

اين رنگ علاوه بر ايجاد احساس هيجان در بيننده، فعاليت امواج مغزي را تحريك مي‌كند و ضربان قلب، تعريق و فشار خون را نيز افزايش مي‌دهد.

از اين رو، اغلب افراد در صورت وجود مقادير زياد رنگ قرمز در محيط احساس ناآرامي و هيجان مي‌كنند، اما مشتقات معتدل‌تر اين رنگ مانند سرخابي و صورتي، رنگ‌هايي گرم و بسيار لطيف هستند.

رنگ سرخابي

مجموعه‌اي از سايه‌هاي مختلف رنگ سرخابي آرامش عضلات و رفع گرفتگي و خستگي از آنها را موجب مي‌شود.

رنگ صورتي

صورتي نيز از آنجا كه بازدارنده اشتها است،مي‌تواند براي درمان‌هاي رژيمي سودمند باشد

رنگ نارنجي

"نارنجي"، رنگي گرم و صميمي است كه بسياري از خواص رنگ قرمز را داراست، اما نه به غلظت و شدت آن.

نارنجي پرتوهاي شادي آفريني از خود ساطع مي‌كند كه موجب رفع خستگي مي شود.

اين رنگ محرك اشتها و دستگاه هاضمه است و در نتيجه براي استفاده در غذاخوري‌ها بسيار مناسب است.

نارنجي خالص ممكن است در سطوح بزرگ و به مقدار زياد بيش از اندازه درخشان به نظر برسد، اما رنگ‌هاي ديگر خانواده نارنجي مانند هلويي، گلبهي، آجري و تناليته‌هاي مختلف رنگ‌هاي خاكي، جذاب تر و مناسب تر از نارنجي خالص هستند.

رنگ زرد

جذابيت رنگ زرد بيشتر به سبب قدرت آن در روشن نماياندن فضاهاي تاريك است.

فضاهايي كه با تناليته‌هاي رنگ زرد رنگ آميزي شده باشند، انرژي بخش هستند و موجب رفع خستگي در بيننده مي‌شوند.

اين رنگ تمركزآفرين است و اگر به صورت خالص و به مقدار زياد در محيط به كار گرفته شود، مي‌تواند در بيننده خستگي عصبي ايجاد كند.

رنگ‌هاي خانواده زرد هر چه روشن تر باشند، انرژي ملايم‌تري به ما مي‌دهند.

دانشمندان معتقدند، اين رنگ براي درمان ناراحتي‌هاي روده‌اي سودمند است.

رنگ سبز

با درهم آميختن گرماي زرد با آرامش رنگ آبي، رنگ "سبز" انرژي و زندگي به ما مي‌بخشد.

اين رنگ آرامش بخش، اضطراب را از ما دور مي‌كند و موجب رفع تنش و گرفتگي‌هاي عضلاني مي‌شود.

سبز رنگي ايده‌آل براي فضاهايي است كه در آنها تمركز و آرامش مورد نياز است.

تحقيقات انجام شده، رنگ‌هاي خانواده سبز را براي افرادي كه از افسردگي، اضطراب و يا ناراحتي‌هاي عصبي رنج مي‌برند، مفيد نشان مي‌دهند.

رنگ آبی

"آبي" رنگ آرامش، قدرت و سلامت است و مي‌توان گفت، داراي خواصي درست برخلاف رنگ قرمز است.

اين رنگ موجب كاهش ضربان قلب و تعريق شده و همچنين فشار خون را پايين مي آورد.

آبي‌هاي روشن يادآور آسمان و رنگ صلح و آرامش هستند.

تناليته‌هاي تيره تر اين رنگ، افكار عميق را تحريك مي‌كنند اما مقادير زياد رنگ آبي مي‌تواند كسالت و اندوه و در نتيجه افسردگي خفيف را موجب شود.

رنگ بنفش

رنگ "بنفش" هيجان قرمز را با آرامش آبي درهم مي‌آميزد، اما رنگي نه مهيج و نه آرامش بخش است.

بنفش رنگي مرموز است و بعضي از مردم آن را ناآرام و اضطراب آور مي دانند.

با اين وصف، تحقيقات دانشمندان نشان مي‌دهد، تناليته‌هاي رنگ بنفش در درمان ميگرن‌ها و اختلالات عصبي مفيد هستند.

با پژوهش در خواص رنگ‌ها و استفاده بجا از آنها در فضاهاي گوناگون خانه مي توانيم وضعيت روحي و جسمي خود را بسيار بهبود بخشيم.

+ نوشته شده توسط اصغرشکرنوری در شنبه یازدهم آذر 1385 و ساعت 21:51 |
ويژگي هاي مهم شخصيت داراي اعتماد به نفس
يكي از معيارهاي انتخاب همسر در نظر گرفتن خصوصيات شخصيتي وي و همساني آن با شخصيت فردي است كه مي خواهد ازدواج كند. البته پي بردن به اين مهم كاري دشوار و كاملاً تخصصي است ولي جهت شناخت بهتر جوانان عزيز و آشنايي بيشتر آنها به معرفي چند تيپ مختلف شخصيتي مي پردازيم.
لازم به ذكر است مطالبي كه مطرح مي شود فقط در كليات مصداق دارد و شايد در مورد تك تك افراد صدق ننمايد، قصد ما بيشتر افزايش اطلاعات جوانان و نوجوان عزيز است و جهت بررسي و تحليل مشكلات خاص به آنها توصيه مي شود حتماً به مراكز مشاوره و روان درماني مراجعه فرمايند. با بيان اين مقدمه ابتدا به معرفي بعضي از انواع تيپ هاي شخصيتي مي پردازيم و در قسمت هاي بعد به شما مي گوييم كه چه همسري مناسب هر تيپ شخصيتي است.

شخصيت وظيفه شناس
وظيفه شناس ها به اصول اخلاقي پاي بند هستند و تا كارشان را درست و تمام انجام ندهند، آرام نمي گيرند. آنها به خانواده خود وفادارند و از مقامات مافوق اطاعت مي كنند. كار زياد، ويژگي بارز اين گونه ي شخصيتي است وظيفه شناس ها موفقيت طلب هستند، هيچ پزشك، وكيل، دانشمند يا مقام اداري موفق بدون برخورداري از اين ويژگي شخصيتي نمي تواند در كارش موفقيتي كسب كند.
هشت ويژگي شخصيت وظيفه شناس
وظيفه شناس ها در مقايسه با سايرين از اين هشت ويژگي بهره بيشتري دارند
1- كار زياد: وظيفه شناس شيفته كار است.
2- كار درست: شخصيت وظيفه شناس به درست انجام دادن كارها توجه دارد. او پايبند وجدان است و به ارزش ها و اصول اخلاقي بها مي دهد.
3- راه درست: "همه چيز بايد درست انجام شود" شخصيت " وظيفه شناس" معناي اين جمله را به خوبي مي داند ؛ از رسيدگي به حساب هاي مالي گرفته تا دستيابي به هدف هاي مقام مافوق، و طرز تميز كردن زير سيگاري ها، همه اينها بايد درست انجام شود.
4- كمال طلبي: وظيفه شناس ها مي خواهند همه ي كارها بدون كمترين لغزش و به مطلوب ترين شكل ممكن انجام شود.
5- ثابت قدم: اين افراد به نقطه نظرهاي خود پايبندند و در معرض ناملايمات مصمم تر مي شوند.
6- توجه به جزئيات: وظيفه شناس ها به نظم و ترتيب و جزئيات امر توجه دارند. آنها سازمان دهندگان خوبي هستند ؛ توجه به جزئيات از جمله ويژگي هاي اين گونه شخصيتي است.
7- احتياط: در تمام امور زندگي محتاط و دقيق و مراقب هستند.
8- صرفه جويي: وظيفه شناس ها صرفه جو هستند. آنها از دور انداختن چيزهايي كه برايشان فايده اي دارند و يا قبلاً داشته اند و يا احتمالاً خواهند داشت خودداري مي كنند.

چند توصيه براي زندگي با وظيفه شناس
1- با روي خوش، از خود صبر و شكيبايي به خرج دهيد و بگذاريد وظيفه شناس ها عادات خود را داشته باشند. به او فشار نياوريد،" كه ترا به خدا ، امروز را به ما اختصاص بده" بهتر است به خود بگوييد من همسرم را مي شناسم او تا كارش را انجام ندهد دست بردار نيست.
2- انتظار نداشته باشيد كه شخصيت "وظيفه شناس" تغيير بكند شما نيز از توانمندي هايتان استفاده كنيد.
3- هرگز با او بحث نكنيد و درگير جنگ قدرت نشويد. او آن قدر بحث و مشاجره را ادامه مي دهد تا تسليم شويد و يا قانع گرديد، سعي كنيد به حرفهايش به راحتي گوش كنيد.
4- از شرايط خود شاد باشيد و از امنيت و ثباتي كه همسر " وظيفه شناس" شما به زندگي تان مي آورد، راضي باشيد.
5- از او انتظار تعريف و تمجيد نداشته باشيد. همسر وظيفه شناس شما ممكن است در مورد لباس يا وضعيت ظاهري شما حرفي نزند ولي او به خوبي متوجه شماست.
6- انعطاف پذير باشيد.
همسر مناسب وظيفه شناس ها
اشخاص وظيفه شناس، اغلب افرادي كه احساسات خود را بروز دهند مانند شخصيت هاي نمايشي را مي پسندند. از سوي ديگر وظيفه شناس ها، ماجواجوها و كساني را كه ريسك مي كنند، دوست دارند. اشخاص به نسبت "جدي" و " حساس" نيز احتمالاً با استقبال وظيفه شناس ها روبرو مي شوند. شخصيت وظيفه شناس، با افراد " پرشور" و يا " مراقب " همخواني ندارد و شخصيت "فارغ البال" ( بي خيال ) آنها را ناراحت مي كند.

شخصيت داراي اعتماد به نفس بالا
اينها افرادي شاخص اند و معمولاً رهبران، ستارگان و جاذبان بخش هاي عمومي و حقوقي جامعه را تشكيل مي دهند. حرمت نفس جادويي و اعتماد به نفس كه ويژگي اين گونه شخصيت است رؤياها را به پيروزي ها و موفقيت هاي چشمگير تبديل مي كند.

ويژگي هاي مهم شخصيت داراي اعتماد به نفس
1- حرمت نفس: افراد با اين تيپ شخصيتي به خود و توانمندي هايشان اطمينان دارند. آنها خود را موجوداتي منحصر به فرد مي دانند و معتقدند دليلي براي حضور آنها در اين سياره خاكي وجود دارد.
2- معتقد به تشريفات و احترامات رسمي هستند و انتظار دارند كه ديگران در تمام مواقع با آنها با احترام برخورد كنند.
3- بلند پروازي: اين افراد موجوداتي بلند پرواز و جاه طلب هستند.
4- سياستمداري: اين افراد در برخورد با ديگران زيرك و حسابگر هستند و از توانمندي هاي ديگران براي رسيدن به خواسته ها يشان استفاده مي كنند.
5- رقابت در وجود آنها شعله ور است . مي خواهند به اوج برسند و همانجا باقي بمانند.
6- از معاشرت با افراد بلند مرتبه و شاخص لذت مي برند.
7- خودآگاهي: از حالات ذهني و روحي خودشان آگاه هستند و مي دانند چه فكر و چه احساسي دارند.
8- توازن و وقار: " بااعتماد به نفس ها" تعريف ها و تمجيدهاي ديگران را با رغبت مي پذيرند، ولي هويت خود را از دست نمي دهند.
چند توصيه براي زندگي با شخصيت داراي اعتماد به نفس بالا
همسر مناسب شخصيت با اعتماد به نفس، كسي است كه خوشبختي را در رفع نيازهاي ديگران جستجو مي كند، از جمله اين گونه هاي شخصيتي مي توانيم به " مهر طلب ها" اشاره كنيم. مشروط بر آنكه اين گونه افراد راه افراط نروند و فرديت و حد و حدود همسر خود را مخدوش نسازند. شخصيت هاي حساس به همسران قدرتمند و معاشرتي نياز دارند و شخصيت هاي با اعتماد به نفس مي خواهند مورد نياز باشند. بنابراين، اين دو تيپ شخصيتي اغلب مكمل يكديگر. هستند شخصيت " نمايشي " نيز اگر تضمين بيش از اندازه نخواهد، مي تواند همسر مناسبي براي شخصيت " با اعتماد به نفس " باشد اگر دو " با اعتماد به نفس " يكديگر را به همسري انتخاب كنند، امكان بروز مبارزه ميان آنها زياد است.
از جمله گونه هاي شخصيتي كه " با اعتماد به نفس ها" همخواني ندارند مي توان به " مراقب ها " " فارغ البال ها" "ماجراجوها" و " پرشورها" اشاره كرد.
"با اعتماد به نفس" نياز دارد كه هميشه شماره يك باشد. اين را به عنوان يك منش شخصيتي در او بپذيريد. براي جلب توجه او، به او توجه كنيد. عشق و محبت و وفاداري شما براي او بسيار مهم و با ارزش است. مراقب باشيد عزت و حرمت نفس خود را در گرو محبت و توجه او قرار ندهيد، خود را بي قيد و شرط دوست بداريد و توجه داشته باشيد كه او گهگاه به شما نزديك مي شود و بعد فاصله مي گيرد. اين موضوع به ويژه بعد از ايجاد رابطه بيشتر به چشم مي خورد. تعادل احساسي خود را حفظ كنيد و بي جهت نتيجه گيري شتابزده ننماييد كه ديگر همسرتان شما را دوست ندارد. به احتمال زياد مشغله ذهني پيدا كرده است. اگر لازم است با همسر " با اعتماد به نفستان" رويارويي بكنيد، تنها احساستان را با او در ميان بگذاريد، نظرتان را بگوييد ولي درباره ي او داوري نكنيد، توجه داشته باشيد كه براي او مورد انتقاد قرار گرفتن دشوار است. وقتي نگرش ها و احساسات خود را با همسرتان در ميان مي گذاريد به او امكان مي دهيد كه شما را بهتر درك كند و از بروز اختلافات بعدي جلوگيري نمايد.

شخصيت مِهر طلب
" مهرطلب" موجودي علاقه مند، مراقب و متوجه است، شما كسي را پر محبت تر، مشتاق تر و دلواپس تر از او نسبت به خود پيدا نمي كنيد. تيپ مهر طلب براي جلب محبت ديگران تلاش فراوان مي كند. مثلاً تمام وقت، پول و انرژي خود را مصرف مي كند ولي آن را به حساب سخاوتمندي و فداكاري مي گذارد، در يك مسابقه جرئت جلو افتادن از حريف را ندارد و انگار يك دست نامرئي مانع حركت، جلو افتادن و موفقيت او مي شود. گاهي وقت ها شخصيت هاي مهر طلب اگر يك مقدار عصبي هم باشند و تحت اضطراب قرار بگيرند آن وقت مشكل پيدا مي كنند. مثلاً يك شخصيت سالم مي گويد " من محبت شما را دوست دارم و از آن لذت مي برم" ولي يك شخصيت عصبي مهر طلب مي گويد: " من به محبت شما احتياج حياتي دارم و مجبورم به هر قيمتي كه شده آن را به دست آورم ولو اين كه از آن لذتي هم نبرم" يعني براي محبت ارزشي بيش از حد قائل است. محبت همه كس ، خواه يك رهگذر ناشناس، براي او اهميت حياتي دارد و يك بي اعتنايي مختصر يا يك لبخند مهرآميز و صميمانه مي تواند حالت روحي او را از اين رو به آن رو گرداند يا اصولاً ديدش را نسبت به زندگي تغيير دهد. در ازاي جلب محبت حاضر است هر بهايي بپردازد و مهمترين بهايي كه مي پردازد گذشتن از استقلال رأي و آزادي است . او با هم بودن را خيلي ترجيح مي دهد و تنهايي را دوست ندارد. " مهر طلب ها" به ديگران متكي هستند و از آنها به خوبي خط مي گيرند. هنگام تصميم گيري نظرات ديگران را مي پرسند و به توصيه آنها عمل مي كنند.
همسر مناسب براي شخصيت مهر طلب
زنان و مردان " مهر طلب" مي توانند با ساير گونه هاي شخصيتي كنار بيايند آنها به خوبي مي توانند نيازهاي همسرشان را تشخيص دهند و به رفع آنها اقدام نمايند اما اشكالاتي نيز دارند. "مهر طلب" گوش شنوا دارد و سر به زير است و در اين شرايط ترجيح مي دهد همسرش عهده دار امور باشد. شخصيت " مهرطلب " بايد مواظب باشد كه با گونه اختلال شخصيتي " ساديستي " يا " ضد اجتماعي " طرف نشود؛ اين اشخاص به راحتي مي توانند موجب رنجش و آزار شخصيت مهرطلب را فراهم سازند. احتمالاً براي شخصيت مهر طلب ، شخصيت وظيفه شناس، همسر خوبي مي شود. شخصيت هاي " مهر طلب " و " پرشور" هم به خوبي با هم كنار مي آيند.
چند توصيه براي زندگي با مهر طلب ها
1- شخصيت " مهر طلب " به راضي كردن شما علاقه دارد، وي را بپذيريد و به خاطر آنچه او به شما ارزاني مي كند احساس گناه نكنيد.
2- توجهات او را فرض مسلم و مفت ندانيد. شخصيت مهرطلب در زندگي به خوبي اميال شما را پيش بيني مي كند و اين اميال را در اولويت قرار مي دهد. ولي وقتي چيزي از شما مي خواهد، ممكن است به روي خود نياورد و خواسته هايش را مطرح نسازد و منتظر مي ماند تا نيازهاي او را تشخيص دهيد، پس سعي كنيد در تشخيص نيازهايش كوشا باشيد.
3- از آنجايي كه او نسبت به نظر ديگران در مورد خودش بسيار حساس است و ذهنش اسير تأييد و تكذيب ديگران است، لذا انتقاد كردن از " مهرطلب" او را نسبت به خودش مردد مي كند و چه بسا در مقام سرزنش خود بر مي آيد كه لزوماً واكنش سازنده اي نيست. هنگامي كه خواستيد از او انتقاد كنيد هميشه اول خصوصيات مثبت وي را برشماريد و بعد مطالبي را در حد تذكر گوشزد نماييد.
4- به نظرات مثبت وي بها دهيد و از آن استقبال كنيد. شخصيت مهر طلب هرچه شدت مهر طلبي اش زيادتر باشد، بيشتر مي خواهد شما را راضي كند و براي راضي كردن شما حرفي بزند ولي ممكن است نظر ديگري داشته باشد. بنابراين بايد نيازهايش را بشناسيد و مواظب باشيد حرف او با سخن دلش يكي باشد. مثلاً شما مي گوييد، مي خواهيد روز جمعه به كوه برويم و وي جواب مي دهد " بله بسيار عالي است" در حالي كه ممكن است دلش بخواهد كارهاي عقب افتاده اش را انجام دهد.

شخصيت نمايشي
شخصيت نمايشي مي تواند روي زندگي همه اطرافيان خود اثر بگذارد.
ويژگي هاي شخصيتي وي عبارت اند از:
1- احساسات: زنان و مردان نمايشي در يك دنياي احساسي زندگي مي كنند
احساس گرا هستند، احساسات وعواطف خود را ابراز مي كنند، گرم و پرمحبت هستند.
2- زندگي را زنده و با روح مي بينند، تصوراتي سرشار دارند، داستان هاي سرگرم كننده تعريف مي كنند. عاشق تخيل و ماجراها و داستانه هاي عاشقانه خوش فرجام هستند.
3- " شخصيت هاي نمايشي" دوست دارند كه ديده شوند، مي خواهند جلب نظر كنند و مورد توجه قرار گيرند، آنها اغلب كانون توجهند. وقتي همه چشمها را متوجه خود ببينند، شكوفا مي شوند.
4- وضع ظاهر: آنها به آراستگي بهاي فراوان مي دهند، از لباس، از مد و از طرز لباس پوشيدن لذت مي برند.
5- جذابيت جنسي: افراد نمايشي از جنسيت خود راضي هستند با ديگران گرم مي گيرند و نگاهها را به خود جلب مي كنند.
6- ايجاد ارتباط: نمايشي ها به راحتي به ديگران اعتماد مي كنند و با آنها ارتباط برقرار مي سازند.
7- توجه به عقايد ديگران: نمايشي ها با اشتياق به ديدگاه ها و پيشنهادات ديگران توجه مي كنند.
همسر مناسب شخصيت نمايشي
" شخصيت هاي نمايشي" تحت تأثير گونه شخصيتي خود مي توانند با انواع شخصيت ها به تفاهم برسند، اما به نظر مي رسد رابطه اي در زندگي آنها دوام پيدا مي كند كه بتواند تعادلي در زندگي زناشويي آنها برقرار سازد و در اين ميان شخصيت وظيفه شناس مي تواند همسر خوبي براي شخصيت نمايشي باشد.
زن و شوهرهاي "نمايشي" و" با اعتماد به نفس" به دليل تشابهاتي كه دارند با يكديگر كنار مي آيند. اين دو شخصيت، توجه ديگران را جلب مي كنند و مي توانند از توجه آنها برخوردار گردند و مشتركاً از آن استفاده كنند. شخصيت هاي مهر طلب نيز از زندگي با شخصيت نمايشي راضي هستند.

چند توصيه براي زندگي با " نمايشي " ها
1- به او آزادي احساس بدهيد و از نتايج ناشي از آن برخوردارشويد، پروبال او را نبنديد، در برنامه هاي اجتماعي مشاركت كنيد، به سفر برويد، ميهماني بدهيد، در ميهماني ها شركت كنيد.
2- از او تعريف كنيد. از طرز لباس پوشيدن و وضع ظاهرش تعريف كنيد. از موفقيت هايش تعريف كنيد." همسر نمايشي" شما مي خواهد با او به صراحت حرف بزنيد و به ويژه احساسات مثبت خود را با او در ميان بگذاريد. هر چه قدر از وي تعريف كنيد برايش زياد نيست ولي صداقت را فراموش نكنيد، اگر به حرفي كه مي زنيد، معتقد نباشيد او خيلي سريع اين مطلب را در چهره و كلامتان مي خواند.
3- رمانتيك باشيد، برايش گل، شيريني و هديه تدارك ببينيد. در مناسبت هاي مختلف به او كارت بدهيد. بي مهري و بي توجهي او را دلگير مي كند.
4- واقع بين باشيد. " شخصيت نمايشي"، انجام دادن بعضي از كارها را دوست ندارد از جمله نسبت به اموري كه با پول ارتباط دارند، بي توجه است. بهتر است مسئوليت هاي مالي را خودتان تقبل كنيد. به جزئيات امور شخصاً رسيدگي كنيد. او را به انجام بهتر كارها تشويق كنيد؛ اما هرگز انتظار نداشته باشيد كه بتواند در انجام دادن اين قبيل كارها در سطح و حد شما ظاهر شود. در ضمن به او كمك كنيد تا به مسئوليت هايي مانند، تلفن كردن، شركت در جلسات و به خصوص جلسات مرتبط با فرزندان، عمل نمايد.
5- كينه به دل نگيريد، شخصيت نمايشي مسائل را به دل نمي گيرد. او احساسات منفي و مثبتش را نشان مي دهد، ولي زود همه چيز را فراموش مي كند.

شخصيت مراقب
مراقب ها، با شش ويژگي زير شناسايي مي شوند:
1- استقلال: شخصيت " مراقب" از استقلال زياد برخوردار است. به توصيه و مشاوره با ديگران محتاج نيست، به سادگي تصميم مي گيرد و مي تواند از خودش مراقبت كند.
2- احتياط: در برخورد با ديگران متوجه و هشيار است و قبل از برقراري ارتباط با اشخاص همه جوانب را در نظر مي گيرد.
3- زمينه هاي دركي: شخصيت مراقب به خوبي گوش مي دهد تا از كم و كيف دقيق مطالب آگاه شود.
4- دفاع از خود: مراقب به ويژه وقتي مورد حمله قرار مي گيرد به خوبي از خود دفاع مي كند.
5- حساسيت نسبت به انتقاد: انتقاد را جدي مي گيرد، ولي هرگز مرعوب آن نمي شود.
6- وفاداري و صداقت: شخصيت مراقب به صداقت و وفاداري بهاي فراوان مي دهد.
كنار آمدن با شخصيت مراقب
1- شخصيت مراقب ممكن است بسيار با اعتماد به نفس، مستقل، محكم و قاطع باشد. ممكن است ندانيد تا چه اندازه به احترام و توجه شما نيازدارد، اين خواسته ي او را به تكرار برآورده سازيد.
2- در توجه كردن به او ترديدي به خود راه ندهيد گرچه ممكن است او بسيار دير جواب دهد و دير به شما اعتماد كند اما اصرار در موردش مؤثر واقع مي شود . اين مسير را بپيماييد.
3- احتياط و خويشتن داري او را به حساب بي تفاوتي وي نگذاريد. انتظار نداشته باشيد كه به ديواره دفاعي او نفوذ كنيد تا احساسات عميقش را با شما در ميان بگذارد. اگر ارتباط شما با او محكم و با ثبات است به او اطمينان كنيد.
4- بهترين راه برخورد و انتقاد از شخصيت " مراقب " اين است كه بدون انتقاد و بدون مقصر قلمداد كردن او احساساتتان را با او در ميان بگذاريد. بگوييد به او اهميت مي دهيد و خواهان روابط بهتر هستيد.
5- در معاشرت هاي اجتماعي سررشته كار را به دست گيريد. شخصيت " مراقب" از اين رفتار شما استقبال مي كند.
6- توجه داشته باشيد اگر دانسته يا نادانسته به او بي اعتنايي كنيد موضوع را به دل مي گيرد و به راحتي شما را نمي بخشد.
ويژگي هاي شخصيت حساس
1- آشنايي: " حساس ها" آشناها را به ناآشناها ترجيح مي دهند. آنها با عادت، تكرار و يكنواختي، سازگاري دارند.
2- توجه به ديگران: حساس ها به نظر ديگران درباره خودشان عميقاً توجه دارند، و برايشان بسيار مهم است كه ديگران راجع به آنها چگونه مي انديشند.
3- احتياط: در ارتباط با ديگران بسيار محتاطانه عمل مي كنند. از قصاوت عجولانه خودداري مي ورزند.
4- رعايت جانب ادب: شخصيت حساس، به معناي واقعي كلمه راعي ادب است.
5- وظيفه شناسي: حساسها اگر بدانند از آنها چه انتظاري مي رود، چه بايد بكنند و چگونه با ديگران تماس برقرار نمايند. در حد عالي خود ظاهر مي شوند.
6- آنها به سادگي افكار خود را با ديگران ، حتي با كساني كه به خوبي آنها را مي شناسند، در ميان نمي گذارند.
همسر مناسب شخصيت حساس
وظيفه شناس ها ، با اعتماد به نفس ها و نمايشي ها مي توانند همسر مناسبي براي " حساس ها " به حساب آيند. شخصيت " ماجراجو" بدترين گونه شخصيتي براي همسر حساس است، زيرا از خطر و ماجواجويي استقبال مي كند.
كنار آمدن با شخصيت حساس
شخصيت حساس را با تمام ويژگي هايش بپذيريد، او را شكنجه احساسي نكنيد، نخواهيد كه براي راضي كردن شما به هر سازي كه مي زنيد برقصد؛ با او سازش كنيد. در برخورد با ناشناخته ها به شخصيت حساس كمك كنيد، با او به اجتماعات و گردهمايي ها برويد. با او حرف بزنيد، به او بگوييد براي يافتن راه حلي جهت برخورد با مشكل او علاقه مند هستيد.

شخصيت فارغ البال
مردان و زنان فارغ البال بيشتر با ويژگي هاي زير شناخته مي شوند.
1- آنها حق مسلم خود مي دانند كه هر طور مي خواهند از زندگي لذت ببرند. آنها به آسايش و راحتي خود بها مي دهند. براي وقت آزادشان ارزش فراوان قائلند و مي خواهند خوشبختي را جستجو كنند.
2- فارغ البال ها ، طبق مقررات رفتار مي كنند. آنچه لازم است را ارائه مي دهند و حاضر نيستند از اين حد فراتر روند.
3- آنها در برابر هر فشاري كه آن را غير منطقي بدانند، مقاومت مي كنند و حاضر نيستند بيش از حد وظيفه و مسئوليت خود، كاري صورت دهند.
4- زنان و مردان " فارغ البال" با زمان برخورد راحت دارند. آنها زير فشار زمان قرار نمي گيرند. براي آنها عجله كار بي موردي است. اين اشخاص آسان گير و خوشبين هستند و معتقدند كاري كه بايد بشود، مي شود.
5- فارغ البال ها تحت تأثير مقام بالا دست قرار نمي گيرند و معتقدند كه به اندازه هر شخص ديگري خوب هستند و حق دارند از بهترين زندگي ها برخوردار باشند.
همسر مناسب شخصيت فارغ البال
فارغ البال ها به همسري فهيم، و از خود مايه گذار احتياج دارد. او قبل از خود به نيازهاي ديگران نمي انديشد و براي راضي كردن ديگران راه درازي نمي رود: ولي مي خواهد مورد توجه همسرش باشد. همسر " فارغ البال" بايد از خود گذشته و مهرطلب باشد. فارغ البال اغلب با "مراقب" سازگار است. ولي با " نمايشي" و " متلون" همخواني ندارد. شخصيت "ماجراجو" مانند فارغ البال به شادي و خوشي علاقه مند است. اما فارغ البال مي خواهد، قانونگذار باشد؛ " ماجراجو" هم كه استاد شكستن قانون است. به همين دليل اين دو گونه شخصيتي با هم همخواني ندارند. اگر مي خواهيد در كنار يك شخصيت فارغ البال زندگي راحتي داشته باشيد سعي كنيد در شادي هاي " فارغ البال" شريك شويد؛ در فعاليت ها و تفريحات او مشاركت كنيد؛ از وي به خوبي مراقبت كنيد؛ زندگي را سخت نگيريد و واقع بين باشيد. زندگي با فارغ البال به از خود گذشتگي بيشتري احتياج دارد. به جاي اين كه بخواهيد جنبه هاي منفي اش را تغيير دهيد، سعي كنيد بيشتر به جنبه هاي مثبت وي توجه نمائيد.

شخصيت ماجراجو
زنان و مردان ماجراجو، تن به خطراتي مي دهند كه سايرين از انجامش ابا دارند، آنها برخلاف اغلب ما ، نگران و وحشت زده نمي شوند، آنها در لبه ها زندگي مي كنند، با محدوديت ها مي ستيزند و جان خو